
حافظهی بدن و آنچه ذهن فراموش کرده
پدیدارشناسیهستیشناسیگفتوگوی درونی
ماشیننویسی که سالها تایپ کرده، اگر از او بپرسید حرف «ک» کجای صفحهکلید است، شاید مکث کند. اما انگشتهایش بیدرنگ آن را پیدا میکنند. از همین مثال ساده پرسشی پیش میآید که هم فیلسوفها را مشغول کرده و هم پژوهشگران علوم اعصاب را: آیا چیزی به نام حافظهی بدن داریم که با حافظهی آگاه ما فرق میکند؟ و اگر دارد، چه ربطی به توانایی ما برای تغییر دارد؟
دانشی در بدن
موریس مرلوپونتی، فیلسوف پدیدارشناس، درست همین مثال ماشیننویس را میزند. حرکت انگشتهای او مسیری در فضا نیست که بتوان توصیفش کرد؛ نوعی تنظیم حرکتی است که از یک قصد هدایت میشود، بیآنکه آن قصد به شکل فکر صریح درآید. او مثال دیگری هم دارد: زنی که پر بلندی روی کلاهش دارد، بیهیچ محاسبهای فاصلهی پر را از چیزهایی که ممکن است آن را بشکنند حفظ میکند؛ پر را حس میکند همانطور که دستش را.
از نگاه مرلوپونتی، عادت دانشی است در بدن. ما جهان را اول با بدنمان میشناسیم، بعد با مفهومهایمان. دن زهاوی هم در معرفی پدیدارشناسی یادآوری میکند که بدن در این سنت «شیئی میان اشیا» نیست؛ نقطهای است که از آن جهان را تجربه میکنیم.
بسل فندرکلک، روانپزشکی که دههها با بازماندگان آسیبهای روانی کار کرده، بر پایهی تجربهی بالینیاش به نکتهی مشابهی میرسد. او استدلال میکند که تجربههای بسیار دشوار فقط به شکل خاطرهی روایی ذخیره نمیشوند؛ ردشان در بدن هم میماند، مثلاً در احساس فشار در قفسهی سینه یا واکنشهای ناگهانی بدنی.
یکی از مفهومهای کلیدی او «دروننگری حسی» است: آگاهی از احساسهای ظریف درون بدن. به گفتهی او، هر چه این آگاهی بیشتر باشد، توان ما برای در دست گرفتن زندگیمان بیشتر است. و تغییر در این سطح فقط از راه «فهمیدن» رخ نمیدهد. ممکن است کسی کاملاً بفهمد چرا در فلان موقعیت مضطرب میشود و باز هم بدنش همان واکنش را نشان دهد.
دانستن و زیستن
اگر بخشی از آنچه هستیم در بدن ذخیره شده، طبیعی است که تغییر هم نتواند فقط در سطح فکر بماند. کسی میتواند بداند که حق دارد در جلسه حرفش را بزند، و باز هم وقتی نوبتش میرسد، صدایش بلرزد. این نشانهی ضعف نیست؛ نشانهی این است که دانستن و زیستن دو سطح متفاوتاند.
اینجا تفاوت میان شنیدن دربارهی یک تجربه و ایستادن در آن روشن میشود. بسیاری از سنتهای یادگیری، از ورزش و موسیقی تا تئاتر، این را از قدیم میدانستند: مهارت با تکرار در بدن جا میافتد، نه با توضیح. فندرکلک هم در کار درمانی با بیماران از نقش حرکت، یوگا و تئاتر در بازیابی رابطه با بدن سخن میگوید.
به نوعی، بدن چیزی را به یاد دارد که ذهن فراموش کرده. حافظهی بدن عادتها و مهارتها را نگه میدارد و، به روایت فندرکلک، گاهی رد تجربههای دشوار را هم با خود نگه میدارد، حتی وقتی ذهن آگاه آنها را فراموش کرده یا هرگز به زبانشان نیاورده. و این خبر بدی نیست. اگر بدن میتواند الگوهای قدیمی را نگه دارد، شاید بتواند الگوهای تازه را هم یاد بگیرد؛ به شرط اینکه تغییر را فقط در سر نجوییم.
شاید برای همین است که بعضی تحولها را نمیشود در کتاب خواند؛ باید آنها را زیست.
این نوشته دربارهی پیوند بدن و یادگیری در زندگی روزمره است، نه درمان. اگر خاطرههایی دارید که با یادآوریشان دچار پریشانی شدید، کابوس، بیحسی یا واکنشهای بدنی شدید میشوید، اینها نیازمند همراهی یک رواندرمانگر یا روانپزشک دارای مجوز است. کارگاههای آموزشی و گروههای رشد شخصی جایگزین درمان آسیب روانی نیستند. اگر در بحران هستید، با اورژانس اجتماعی ۱۲۳ یا صدای مشاور بهزیستی ۱۴۸۰ تماس بگیرید.
منابع
- Merleau-Ponty, M. (2012). Phenomenology of perception. Routledge.
- van der Kolk, B. (2014). The body keeps the score: Brain, mind, and body in the healing of trauma. Viking.
- Zahavi, D. (2018). Phenomenology: The basics. Routledge.
دیدگاهها
وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.