
قول، کلمهای که کار میکند
"I do." جان آستین، فیلسوف انگلیسی، کتاب How to Do Things with Words را با چند جمله از همین جنس شروع میکند: «بله» در مراسم عقد، «این کشتی را ملکه الیزابت مینامم» در لحظهای که بطری به بدنهی کشتی میخورد، «ساعتم را به برادرم میبخشم» در یک وصیتنامه، و «سر شش پنی شرط میبندم که فردا باران میآید». خودش اعتراف میکند که این مثالها «ناامیدکننده» به نظر میرسند، چون خیلی معمولیاند. ولی حرفش معمولی نبود: هیچکدام از این جملهها چیزی را توصیف نمیکنند. کسی که سر سفرهی عقد «بله» میگوید، گزارش ازدواجش را نمیدهد. دارد ازدواج میکند.
تز این نوشته از همینجا میآید. قول دادن هم گزارش نیست، کار است. با گفتنش چیزی در جهان ساخته میشود که پیش از آن نبود. نگه نداشتنش هم کار است، فقط کاری از جنس دیگر. و اگر این درست باشد، آنچه در نشا انسجام مینامیم بیشتر از آنکه دربارهی آدم خوب بودن باشد، دربارهی رسیدگی به همین کار است.
کلمههایی که فقط توصیف نمیکنند
آستین دو دسته جمله را از هم جدا میکند. دستهی اول را «گزارشی» مینامد: جملههایی مثل «او دارد میدود» که میشود دربارهشان پرسید درست است یا غلط. اگر او واقعاً بدود، جمله درست است. دستهی دوم را «کنشی» مینامد: جملههایی که گفتنشان خودِ انجام کاری است. دربارهی «عذر میخواهم» نمیپرسیم درست است یا غلط. به تعبیر آستین، اینجا رابطه برعکس است: موفق شدنِ همین جمله است که باعث میشود من در حال عذرخواهی باشم.
جملهی کنشی ممکن است درست یا غلط نباشد، ولی میتواند «ناخوش» باشد. آستین واژهی infelicity را برای همین وضعیت میسازد و دو خانوادهی اصلی برایش جدا میکند. در خانوادهی اول، کار اصلاً انجام نمیشود. اگر کسی که اختیار نامگذاری کشتی را ندارد بطری را بشکند و اسم بگذارد، کشتی اسم پیدا نمیکند. اگر من بگویم «سر شش پنی شرط میبندم» و شما نگویید «قبول»، شرطی بسته نشده. آستین اینها را «بیاثر» مینامد؛ تلاشی که به نتیجه نرسید.
خانوادهی دوم برای بحث ما مهمتر است. در اینها کار انجام میشود، ولی توخالی. آستین مثال میزند: وقتی میگویم «قول میدهم» و قصد عمل کردن ندارم، «قول دادهام، اما...». جملهاش را با همان سه نقطه رها میکند. قول باطل نیست. قولی داده شده که از اول ترک داشت، ولی داده شده.
این تمایز در زندگی روزمره سنگینتر از کلاس فلسفه است. خیلی وقتها با قولهایمان مثل پیشنویس رفتار میکنیم. چیزی میگوییم تا جلسه تمام شود، تا مادرمان آرام شود، تا خودمان دیگر فکرش را نکنیم. بعد اگر عمل نکردیم، در ذهنمان آن جمله را به عقب برمیگردانیم: آن موقع که جدی نگفتم. حرف آستین این است که برگشتی در کار نیست. جمله همان لحظهای که گفته شد، کار خودش را کرد. انتظاری در دیگری ساخته شد. تقویمی که او برای هفتهاش چید، حالا یک ستون دارد که روی حرف شما بنا شده.
قول با «الان» ساخته میشود
اگر قول کار است، پس مثل هر کار دیگری زمان دارد. اما خیلی از قولهای ما زمان ندارند. «یه روز با هم میریم سفر.» «کتابت رو میخونم.» «از این به بعد زودتر میخوابم.» این جملهها با لحن قول گفته میشوند ولی هیچ لحظهای در آینده نیست که بشود گفت حالا وقتش رسید و انجام شد یا نشد.
یکی از پرسشهایی که در فهرست پرسشهای روزانهی نشا داریم دقیقاً همین را نشانه میگیرد: «زمانی که کلامی میگذارید برای اجرایش یک "الآن" خلق کنید.» و توضیحش این است که برای هر کلام، یک «الان» در آینده بسازید، مثلاً دوشنبه ظهر، یا جمعه ساعت هفت صبح. پرسش دیگری از همان فهرست کمی تندتر است: «وقتی زمان عمل به کلام فرا میرسد واقعاً کلاممان کجاست؟»
تفاوت را با یک مثال ساده ببینید. «از شنبه ورزش میکنم» با «شنبه ساعت هفت صبح، بیست دقیقه پیادهروی در پارک کنار خانه» فرق دارد. دومی را میشود شکست. اولی را حتی نمیشود شکست؛ فقط میشود فراموشش کرد. و فراموش کردن بیصداترین شکل نگه نداشتن است، چون حتی خودمان هم متوجهش نمیشویم.
«الان» ساختن ربطی به سختگیری ندارد. وقتی لحظهی اجرا مشخص است، شخص مقابل هم میداند کی منتظر باشد و کی بپرسد. یعنی قول را از درون ذهن گوینده بیرون میآورد و در فضای میان دو نفر میگذارد، همان جایی که آستین میگفت این نوع جملهها زندگی میکنند. یک پرسش دیگر از همان فهرست اینجا به درد میخورد: آیا کلام دیگران را مثل قول آنها میشنوید یا مثل وعده؟ آدمی که قولهای خودش «الان» ندارند، معمولاً قول دیگران را هم وعده میشنود.
وقتی نگه نداشتیم
قولهای زیادی را نگه نمیداریم. این بخشی از آدم بودن است و هیچ تعریف جدیای از انسجام نمیتواند وانمود کند که نیست. سؤال واقعی این است که بعدش چه میکنیم.
در تمایزهای نشا، انسجام اینطور تعریف شده: حرمت گذاشتن به کلام؛ نگه داشتن کلام، یا رسیدگی به نگه نداشتنش. نیمهی دوم این تعریف همان نیمهای است که معمولاً از آن جا میافتد. رسیدگی سه حرکت دارد:
- اعلان آنچه کلامم بود، در اولین فرصت. نه وقتی که طرف مقابل خودش بپرسد، نه وقتی که مهلت گذشته و همه چیز روشن شده. اولین فرصت معمولاً همان لحظهای است که خودم میفهمم نمیرسم.
- بازسازی کلامی که هستم. این گام معمولاً با توضیح اشتباه گرفته میشود. توضیح این است: «ترافیک بود، بچه مریض شد، مدیر کار دیگری داد.» بازسازی این است: «من گفته بودم تا پنجشنبه. نشد. حالا میگویم تا یکشنبه ظهر.» اولی داستان است. دومی دوباره کلام گذاشتن است.
- رسیدگی به بههمریختگیای که از نگه نداشتن پیش آمده. اگر همکارم به خاطر تأخیر من مجبور شد کار خودش را عقب بیندازد، رسیدگی یعنی پرسیدن اینکه حالا چه چیزی لازم دارد.
در این تعریف، کسی که به قولش عمل نکرد ولی هر سه حرکت را انجام داد، هنوز منسجم است. کسی که عمل نکرد و امیدوار بود کسی متوجه نشود، منسجم نیست، حتی اگر واقعاً کسی متوجه نشود. این تعریف را از اخلاق رایج جدا میکند. اخلاق رایج میپرسد آیا آدم خوبی بودی. انسجام میپرسد با کاری که کلمههایت در جهان کردند چه کردی.
یک نکتهی دیگر هم در همان تمایزها آمده: انسجام با تحلیل هزینه و فایدهی کلام گذاشتن فرق دارد. کسی که پیش از هر قول حساب میکند که نگه داشتنش چقدر برایش میارزد، در واقع دارد قول نمیدهد. دارد معامله میکند.
قویترین مخالفت: «من که قصدم بد نبود»
جدیترین مخالفت با این نگاه از جایی میآید که قول را ماجرایی درونی میداند. میگوید آنچه ارزش دارد نیت است. من وقتی قول دادم واقعاً میخواستم. شرایط نگذاشت. پس چرا باید مثل کسی رفتار کنم که خلاف کرده؟
این مخالفت را نباید سبک گرفت، چون بخشی از آن درست است. نیت مهم است. فرق است میان کسی که از اول قصد فریب داشت و کسی که واقعاً تلاش کرد و نرسید. خود آستین هم همین فرق را جدی میگیرد؛ قول بینیت را از خانوادهی «توخالی» میداند، نه هر قولی که نگه داشته نشد.
اما آستین در یکی از تیزترین صفحههای کتاب، درست همینجا میایستد. از نمایشنامهی هیپولیتوس اوریپید نقل میکند که قهرمانش میگوید: «زبانم سوگند خورد، اما دلم نه.» بعد میگوید کسی که اصرار دارد قول دادن «فقط گفتن چند کلمه نیست، یک عمل درونی و روحانی است» شاید شبیه اخلاقگرایی جدی به نظر برسد، اما در عمل به هیپولیتوس راه فرار میدهد، به کسی که دو بار ازدواج کرده بهانهای برای «بله»اش، و به کسی که شرط را باخته و نمیپردازد دفاعی برای «شرط میبندم». و جمعبندیاش این است: "Accuracy and morality alike are on the side of the plain saying that our word is our bond." هم دقت و هم اخلاق، هر دو، طرف همان حرف سادهاند که حرف ما سند ماست.
«قصدم بد نبود» درست همان کاری را میکند که آستین دربارهاش هشدار میدهد. قول را از فضای میان دو نفر برمیدارد و به جایی میبرد که فقط گوینده به آن دسترسی دارد. وقتی قول در دل من است، فقط من میتوانم بگویم نگهش داشتم یا نه. وقتی در کلام است، شما هم میتوانید.
این به آن معنا نیست که نیت را کنار بگذاریم. سه حرکت رسیدگی دقیقاً جایی است که نیت خوب میتواند خودش را نشان بدهد. کسی که قصدش بد نبود، معمولاً دلیلی ندارد که از اعلان و بازسازی فرار کند.
چه چیزی عوض میشود
اگر حرف آستین را جدی بگیریم، زبان دیگر فقط ابزار گزارش دادن نیست. بخشی از زندگی ما با کلمههایی ساخته میشود که میگوییم و به آنها عمل میکنیم، یا عمل نمیکنیم و به رویشان نمیآوریم. کارمندی که به مدیرش میگوید «تا پنجشنبه آماده است» و میداند نیست، فقط دروغ کوچکی نگفته. جهانی ساخته که در آن پنجشنبهها معنایی ندارند، و خودش هم دارد در همان جهان زندگی میکند.
سختترین قولها آنهاییاند که شاهد ندارند. «دیگر سر بچهها داد نمیزنم.» «امسال کتابم را تمام میکنم.» اینها را کسی ثبت نمیکند و کسی هم پیگیری نمیکند. برای همین آسان شکسته میشوند. هر بار که میشکنند و رسیدگی نمیشوند، جملهی «قول میدهم» در گوش خودمان کمی سبکتر میشود، تا جایی که دیگر وزنی ندارد. آنوقت حتی قولهای واقعیمان را هم خودمان باور نمیکنیم.
بخش امیدوارکننده هم از همینجا میآید. اگر کلمه کار میکند، کلمهی تازه هم کار میکند. میشود امروز با کسی که به او قولی دادهاید و عمل نکردهاید تماس گرفت و گفت: «آن کار را نکردم. میخواهم دوباره قرار بگذاریم.» این جمله گذشته را عوض نمیکند. ولی آنچه را که از امروز میان شما دو نفر وجود دارد، عوض میکند. و این همان چیزی است که آستین میگفت: گفتن، گاهی خودش انجام دادن است.
کدام قول شما هنوز «ناخوش» در هوا مانده، و میدانید باید با چه کسی دربارهاش حرف بزنید؟
منابع
- Austin, J. L. (1962). How to do things with words. Oxford University Press.
دیدگاهها
وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.