
شکست، گسست نیست
گسست شکست نیست. این جمله را باید دقیق خواند، چون در فارسی روزمره این دو واژه را تقریباً یکی میگیریم. در زبانی که در نشا به کار میبریم، گسست ترجمهی breakdown است: لحظهای که کاری که روان پیش میرفت متوقف میشود، و چیزی که تا آن لحظه دیده نمیشد ناگهان پیدا میشود. شکست حکمی است که بعد از آن لحظه صادر میکنیم. اولی رخداد است. دومی تفسیر.
این تفاوت کوچک به نظر میرسد، ولی وقتی چهار باور آشنا را کنارش بگذاریم، معلوم میشود که چقدر از رفتار ما با کار و رابطه و خودمان روی همین یکی گرفتن ساخته شده.
چکشی که دیده نمیشد
تری وینوگراد و فرناندو فلورس در کتاب Understanding Computers and Cognition مثالی از هایدگر را دوباره روایت میکنند. کسی که دارد میخ میکوبد به چکش فکر نمیکند. به تعبیر آنها، برای کسی که میکوبد، «چکش بهعنوان چکش وجود ندارد»؛ بخشی از پسزمینه است که بدون توجه پذیرفته شده. چکش وقتی پیدا میشود که دستهاش بشکند یا سرش در برود. آنوقت ناگهان شیئی است با وزن و جنس و عیب.
همین نویسندهها دربارهی گفتوگو هم حرف مشابهی میزنند: وقتی گفتوگو خوب پیش میرود، در آن غرقیم، و ساختارش فقط وقتی دیده میشود که نوعی گسست پیش بیاید. زندگی ما پر از همین چکشهای نادیده است: عادتها، فرضها، شیوهی حرف زدنمان با همسر، تصویری که از خودمان داریم. تا کار میکنند، دیده نمیشوند.
باور آشنای اول: هر گسستی یعنی شکست
جلسهای که قرار بود قرارداد را ببندد بینتیجه تمام میشود. گفتوگویی که قرار بود آشتی بیاورد به دعوا میکشد. اولین واکنش معمولاً یک کلمه است: شکست خوردم. و بلافاصله بعدش یک جملهی دیگر: پس من آدمش نیستم.
وینوگراد و فلورس جملهای دارند که درست در برابر این واکنش میایستد: "A breakdown is not a negative situation to be avoided, but a situation of non-obviousness." گسست وضعیتی منفی نیست که باید از آن پرهیز کرد، بلکه وضعیتی است که در آن چیزی دیگر بدیهی نیست، و تشخیص اینکه چیزی کم است، بخشی از شبکهی ابزارهایی را که با آن کار میکردیم آشکار میکند.
نسخهی دقیقتر باور اول این است: گسست فقط جایی پیش میآید که تعهدی در کار باشد. اگر برایتان مهم نبود قرارداد بسته شود، بینتیجه ماندن جلسه گسست نبود؛ فقط یک جلسه بود. پس گسست، پیش از هر چیز، نشانهی این است که چیزی برایتان مهم بوده. حکم «شکست خوردم» این نشانه را میپوشاند و جای آن یک داوری دربارهی شخص میگذارد. جملهی کمدراماتیکتر، «اینجا راهی که میرفتم کار نکرد»، هم دقیقتر است و هم راه را برای قدم بعدی باز نگه میدارد.
باور آشنای دوم: گسست را باید پنهان کرد
این باور از ترس میآید. اگر بقیه بفهمند پروژه عقب افتاده، اگر همسرم بفهمد حرفم را نگه نداشتم، اگر همکارها بفهمند نمیدانم چه کار کنم... پس ساکت میمانیم، سعی میکنیم بیسروصدا درستش کنیم، و امیدواریم کسی متوجه نشود.
یانیک جیکوب در کتابش دربارهی مربیگری وجودی، ریشهی این واکنش را در جای عمیقتری میبیند. مینویسد فناوری و مصرفگرایی ما را به این باور رساندهاند که میشود همیشه راحت زندگی کرد. برای همین، وقتی با «موقعیتی مرزی» روبهرو میشویم و اضطراب وجودی را تجربه میکنیم، تلاش میکنیم آن احساس را از بین ببریم، به جای آنکه از آن فرصتی برای یاد گرفتن، کاوش کردن و بهتر فهمیدن زندگی بسازیم. جای دیگری از همان کتاب از کسانی حرف میزند که خودشان را دائم مشغول و سرگرم نگه میدارند تا فرصتی برای آرام ماندن و شنیدن احساسشان پیش نیاید.
پنهان کردن گسست همین الگو است در مقیاس کوچک. نسخهی دقیقتر این است: گسستی که اعلام شود، کار جمعی میشود. در توافقهای تیمهای نشا جملهای هست که همین را میگوید: پیشنهاد «به هوا» نمیدهیم؛ یا گسست را با مسئول همان بخش مطرح میکنیم، یا خودمان به آن میپردازیم. اعلام کردن گسست اعتراف به گناه نیست. دعوتی است تا دیگران هم ببینند چه چیزی در شبکهی کار کم است.
باور آشنای سوم: از گسست فقط درس بیرون میآید
این باور مهربانتر از دو باور قبلی است، و برای همین سختتر دیده میشود. میگوید گسست بد است، ولی دستکم میشود از آن درس گرفت. بعد از هر اشتباه فهرستی مینویسیم: دفعهی بعد زودتر شروع کنم، بیشتر بپرسم، دقیقتر برنامه بریزم.
این فهرستها بیفایده نیستند. ولی معمولاً درون همان چارچوبی نوشته میشوند که گسست در آن رخ داد. تامس کوهن، وقتی دربارهی تاریخ علم مینوشت، دید که دانشمندان در دوران علم عادی کارشان حل معماست؛ قواعد را زیر سؤال نمیبرند، درون آنها مسئله حل میکنند. وقتی معماها دیگر حل نمیشوند، بحران پیش میآید. و به گفتهی کوهن، بحران معمولاً با تلاش بیشتر در همان چارچوب تمام نمیشود. با رخدادی نسبتاً ناگهانی تمام میشود، شبیه تغییر تصویر در خطای دید گشتالتی، یا آنطور که خودش مینویسد، مثل اینکه «پرده از جلوی چشم بیفتد».
نسخهی دقیقتر باور سوم این است: گسست گاهی بیشتر از درس است. ممکن است دری باشد. در کارگاه درگاه تحول این را با یک جمله میگوییم: گسست میتواند مسیر تحقق یک امکان باشد. درس به ما میگوید همان کار را چطور بهتر انجام دهیم. امکان گاهی نشان میدهد کار دیگری هم وجود دارد.
باور آشنای چهارم: بعد از گسست یا بهتر میشویم یا بدتر
این باور زندگی را مثل نمودار میبیند. هر گسست یا خط را پایین میکشد یا، اگر خوب از آن استفاده کنیم، بالا میبرد. ما هم تمام توجهمان را میگذاریم روی اینکه خط کدام طرف رفت.
جک مزیرو، که سالها دربارهی یادگیری بزرگسالان نوشت، از نوعی یادگیری حرف میزند که با «تنگنای سردرگمکننده» شروع میشود: موقعیتی که با چارچوبهایی که آدم تا آن روز داشت حل نمیشود. چیزی که از دل چنین موقعیتی بیرون میآید، لزوماً نسخهی بهتر یا بدتر آدم قبلی نیست. ممکن است شیوهی دیگری از دیدن باشد؛ چارچوبی که با آن، خود «بهتر» و «بدتر» هم معنای دیگری پیدا میکنند.
نسخهی دقیقتر باور چهارم این است: گسست همیشه بالا یا پایین نمیبرد. گاهی آدم را به جای دیگری میبرد. این همیشه خوشایند نیست. ولی کسی که فقط با معیار بهتر و بدتر به گسستهایش نگاه کند، احتمالاً آن جای دیگر را نمیبیند.
پس شکست کجاست؟
اگر گسست شکست نیست، شکست کجاست؟ شاید در لحظهای که دیگر به گسست نگاه نمیکنیم. لحظهای که چکش شکسته را بیآنکه بررسیاش کنیم گوشهای میاندازیم، یا بدتر، با همان دستهی ترکخورده ادامه میدهیم و وانمود میکنیم چیزی نشده. گسست پیوند ما را با کار قطع نمیکند. آنچه قطع میکند، روی گرداندن از آن است.
همهی گسستها از جنس پروژه و کار نیستند. اگر بعد از یک اتفاق سخت، روزها و هفتهها احساس ناامیدی عمیق دارید، خوابتان به هم ریخته، یا فکر آسیب زدن به خودتان به ذهنتان میرسد، اینها را جدی بگیرید و با یک متخصص سلامت روان صحبت کنید. در ایران میتوانید با صدای مشاور بهزیستی به شمارهی ۱۴۸۰ یا اورژانس اجتماعی به شمارهی ۱۲۳ تماس بگیرید.
قدم بعدی
آخرین گسستی را که هنوز ذهنتان را مشغول میکند در نظر بیاورید. روی کاغذ دو خط بنویسید. در خط اول: چه تعهدی آنجا در کار بود که این گسست را گسست کرد؟ در خط دوم: چه چیزی در آن لحظه «پیدا شد» که تا پیش از آن نمیدیدید؛ یک فرض، یک عادت، انتظاری از کسی. فقط همین دو خط. لازم نیست هنوز کاری با آن بکنید.
منابع
- Jacob, Y. (2019). An introduction to existential coaching. Routledge.
- Kuhn, T. S. (1962). The structure of scientific revolutions. University of Chicago Press.
- Mezirow, J., & Associates. (2000). Learning as transformation. Jossey-Bass.
- Winograd, T., & Flores, F. (1986). Understanding computers and cognition: A new foundation for design. Ablex.
دیدگاهها
وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.