فراتر رفتن از محدودیت‌های شیوه‌ای که شما هستی پیدا می‌کنید

آخرین بروزرسانی: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵

پیش‌وا بودن و ورزش موثر پیش‌وایی به عنوان اِبراز طبیعی خود

📖 دیباچه دوم ⏱️ مدت زمان تقریبی مطالعه: ۸ دقیقه

«فراتر رفتن از محدودیت‌های شیوه‌ای که شما هستی پیدا می‌کنید»

گزیده‌هایی از مقاله «آموزش به مثابه کشش ذهن» در Edge
نوشته جمشید باروچا، رئیس سابق دانشگاه کوپر یونیون
استاد سابق روانشناسی و علوم مغز در دانشکده دارتموث
گردآوری و ویرایش شده با توضیحات ارهاد، جنسن و اچوریا

دیدگاه‌های ما درباره نقل قول‌های پروفسور باروچا که از پاراگراف دوم شروع می‌شود

پروفسور جمشید باروچا، در پاسخ به این پرسش که «شما ذهنیت خود را درباره‌ی چه چیزهایی تغییر داده‌اید؟» در مقاله‌ای در Edge، دیدگاهِ عمیق زیر را مطرح می‌کند. این دیدگاه درباره‌ی اهمیت جهان‌بینی و چارچوب‌های ذهنی فرد است که به عنوان فیلترهای ذهنی عمل می‌کنند. (در نقل قول های زیر تمام تاکیدات اضافه شده است و نظرات ما در داخل پرانتز است.)

من گمان می‌کردم هدف اصلی یک آموزش آزاد، سه مورد زیر است:

ذهن خود را توسعه دهید، به سطحی فراتر از عقاید قبلی خود دست پیدا کنید، یاد بگیرید طوری به همه چیز فکر کنید که قبلاً فکر نمی‌کردید.

ابزارهایی را کشف کنید که بتوانید با آن‌ها ایده‌های جدید و حتی ایده‌های خودتان را که برایتان قابل احترام است، منتقدانه مورد بررسی قرار دهید.

سرانجام به یک چارچوب یا یک سری از چارچوب‌های ذهنی برسید که دانسته‌ها و عقاید شما را تشکیل می‌دهند و زندگی شما را به عنوان یک فرد و یک پیش‌وا هدایت می‌کنند.

در مقاله در Edge، پروفسور باروچا گفت که نظر خود را در مورد سومین نکته خود از:

«در نهایت در چارچوب یا مجموعه‌ای از چارچوب‌هایی که آنچه شما می‌دانید و باور دارید را سازماندهی می‌کند، مستقر می‌شوید و زندگی شما را به عنوان یک فرد و یک پیش‌وا هدایت می‌کند» تغییر داد به:
چارچوب‌های جدید را بیاموزید و توسط آنها هدایت شوید. اما هرگز آنقدر راحت نشوید که باور کنید چارچوب های شما حرف آخر را می زنند و تمایلات روانشناختی قوی را که پایبندی به جهان بینی شما را پیشنهاد می‌کنند را تشخیص دهید.

او ادامه می‌دهد:

قبل از اینکه یک ایده جدید یا فرهنگ دیگری را نقد کنید، آنقدر بر آن مسلط شوید که طرفداران یا اعضای آن متوجه شوند که شما آن را دریافت کرده‌اید.. کشش ذهن خود سخت است. هنگامی که بر روی جهان بینی خود قرار گرفتیم، تمایل به حفظ آن داریم. اطلاعات جدید به تناسب خمیده می‌شوند، اطلاعاتی که مناسب نیستند حذف می‌شوند و در برابر دیدگاه‌های جدید مقاومت می شود.

در مورد آنچه در بالا توسط پروفسور باروچا گفته شد

لطفاً اکنون وقت بگذارید و بنشینید و با آنچه پروفسور باروچا در مورد مستقر شدن در چارچوب‌هایی که به نوعی گیرکرده‌اید گفت، همراه باشید. انجام این کار هنگامی که در دوره با اهمیت تحول جنبه های جهان بینی‌تان که مرتبط با پیش‌وا بودن و پیش‌وایی است سروکار داریم و همچنین هنگامی که با تحول چارچوب‌های مرجع شما برای پیش‌وا بودن و پیش‌وایی سروکار داریم، شما را آماده می‌کند. این‌ کار اگر بخواهید پیش‌وا بودن و ورزش موثر پیش‌وایی به عنوان ابراز طبیعی‌تان باشد، ضروری است.

چارچوب های جدید را بیاموزید و توسط آنها هدایت شوید. اما هرگز آنقدر راحت نباشید که باور کنید چارچوب‌های شما حرف آخر هستند [آنهایی که در پایان به آن‌ها می‌رسید، حرف آخر نیستند]، با تشخیص دادن گرایش‌های روان‌شناختی قوی‌ای که پایبندی به جهان‌بینی شما را پیشنهاد می‌کنند.

کشش ذهن سخت است. هنگامی که بر روی جهان بینی مناسب خود مستقر شده‌ایم، ما تمایل به حفظ آن داریم. اطلاعات جدید به تناسب خمیده می‌شوند، اطلاعاتی که مناسب نیستند حذف می شوند و در برابر دیدگاه های جدید مقاومت می‌شود.

در ادامه ترجمه‌ای از متن طولانی‌تر همین مقاله و توضیحات پروفسور باروچا آورده شده است:

من همچنان به موارد ۱ و ۲ معتقدم، ولی ذهنیتم را درباره‌ی مورد ۳ تغییر داده‌ام. اکنون به شکل جدیدی از مورد سوم اعتقاد دارم که به این شرح است:

چارچوب‌های جدید را بیاموزید و توسط آن‌ها هدایت شوید.

ولی هرگز فکر نکنید که چارچوب‌های ذهنی‌تان، حرف آخر را می‌زنند. تمایلات روانشناسی‌ای را که به شدت شما را به جهان‌بینی‌تان می‌چسبانند، شناسایی کنید. یاد بگیرید همیشه ذهن‌تان را توسعه دهید، خارج از منطقه‌ی امن‌تان قدم بگذارید، فراتر از حوزه‌های آشنا ریسک کنید، همیشه خودتان را جای کسانی بگذارید که چارچوب ذهنی و فرهنگ‌شان برای‌تان غریب است، و ذهنیت خود را به روی روش‌های مختلف تجزیه و تحلیل جهان، باز کنید. قبل از آن که از یک ایده یا فرهنگ جدید انتقاد کنید، آنقدر بر آن مسلط شوید که اعضا یا اجزای آن فرهنگ یا ایده، تصدیق کنند که شما آن را کاملاً درک کرده‌اید.

ساکن ماندن در یک چارچوب، کار آسانی است. مغز انسان برای آن ساخته شده که جهان را از طریق لنزهای ساخته شده ببیند: چارچوب‌های ذهنی‌ای که عقاید و دانسته‌هایمان را بر روی آن‌ها بنا می‌کنیم.

اما توسعه دادنِ ذهن، کار سختی است. وقتی همه چیز را بر روی جهان‌بینی‌ای بنا کرده‌ایم که برایمان قابل قبول و مناسب است، می‌خواهیم همیشه همینطور ادامه دهیم. اطلاعات جدید را تغییر می‌دهیم تا در جهان‌بینی‌مان جای بگیرد (هماهنگ با دیوار آجری‌مان باشد)؛ و اگر چیزی متناسب با جهان‌بینی‌مان نباشد، آن را رد می‌کنیم. در نتیجه همیشه در مقابل دیدگاه‌های جدید، مقاومت می‌کنیم.

منظورم از «چارچوب»، هر نوع سیستم فکری و اعتقادی است؛ چه صریحاً گفته شده باشد، چه تلویحاً از آن پیروی شود (مانند حکایات، الگوها، تئوری‌ها، مدل‌ها، سرمشق‌ها، چارچوب‌ها، اسناد، کلیشه‌ها و طبقه بندی‌ها که شامل فلسفه‌های زندگی، ایدئولوژی‌ها، سیستم‌ها و اصول اخلاقی، جهان‌بینی‌ها و وابستگی‌های سیاسی، مذهبی و فرهنگی است). همه‌ی این‌ها، سیستم‌هایی هستند که شناخت و رفتار انسان‌ها را شکل می‌دهند. این سازماندهی، با تجزیه و تحلیل، یکپارچه کردن، ساده کردن و یا طبقه بندی کردن دانسته‌ها و باورها، انجام می‌پذیرد. همه‌ی این سیستم‌ها تمایل دارند بر پیکرهای بی‌قاعده از ویژگی‌ها، الگوها، باورها، تعهدات، ترجیح‌ها و یا دیدگاهای به ظاهر مرکزی بنا شوند که در ذهن هر فرد یا در رفتار جمعیِ یک جامعه، به عنوان یک "ویژگی بنیادین" محسوب می‌‌شود. هنگامی که این سیستم‌ها، ادراک مردم، از جمله خود فرد را تحت تأثیر قرار دهند، نوعی احساس وابستگی ایجاد می‌کنند که ممکن است بر خصوصیات و باورهای اصلی فرد برتری یابند.

آن چه که ذهنیت من را تغییر داد، تمایل بیش از حد به دائمی کردن جهان‌بینی‌های قبلی بود. مغز انسان، اطلاعات را بر روی دسته‌ی کوچکی از ساختارهای سازمان‌یافته ترسیم می‌کند. این ساختارها، که به عنوان فیلترهای ذهنی عمل می‌کنند، نحوه‌ی پردازش یا جستجوی اطلاعات جدید را از مسیر اصلی‌اش منحرف می‌سازد. همچنین پدیده‌هایی مانند درک الگوهای منسجم (که گاهی وجود ندارد)، درک علیت (که گاهی وجود ندارد)، و درک کلیشه‌ای افراد را به وجود می‌آورد.

دسته‌ای دیگر از تمایلات ادراکی ناشی از آن است که ما حیوانات اجتماعی هستیم (حتی دانشمندان!)؛ یعنی در معرض وابستگی‌های درون و بیرون از گروه‌ها قرار داریم. مثلاً یکی از تمایلات رایج عضویت در گروه، وابستگی بیش از حد به گروه است. مثلاً ما تمایل داریم رفتار افراد در گروه‌های دیگر را با جملات موضعگیرانه توصیف کنیم: «آن‌ها همینطوری هستند» ولی رفتار خودمان را به روش‌های پیچیده‌تری توضیح می‌دهیم؛ مثلاً در توصیف رفتارهای خودمان، شرایط را هم در نظر می‌گیریم. مشخصه‌های گروه، نسبت به رفتار خوب و بد نیز نامتقارن است. برای گروه‌هایی که دوست دارید (از جمله گروه خودتان)، رفتارهای مثبت جزو ویژگی‌های ذاتی گروه است (ما «اساساً آدم‌های خوبی هستیم») و رفتارهای منفی، یا به خاطر شرایطِ موجود است («من تحت فشار زیادی بودم») یا رد می‌شوند («اشتباه شده بود»).

اما برعکس، برای گروه‌هایی که دوست ندارید، رفتارهای منفی ، نمایانگر ویژگی‌های ذاتی گروه است («آن‌ها قابل اعتماد نیستند») و رفتارهای مثبت استثنا هستند («او با بقیه‌ی اعضای گروه فرق می‌کند»). پیرو بحث وابستگی به گروه‌ها (شاید طبق تجربه‌ی بیشتری که با گروه خودتان دارید) شما تمایل دارید فکر کنید افرادی که در گروه دیگری هستند، همه شبیه هم هستند («آن‌ها همه‌شان مثل هم‌اند»)؛ در حالی که گروه خودتان، طیفی از افراد مختلف است (شامل «تنها تعداد کمی عضو بد»). وقتی دو گروه، تعهدات‌شان کاملاً مخالف یکدیگر است، تضاد یا جنگ رخ می‌دهد.

خوشبختانه، مغز ما سیستم‌های دیگری هم دارد که با استفاده از آن‌ها می‌توانیم تا حدودی با این تمایلات مقابله کنیم. لازمه‌ی این امر، تلاش آگاهانه، استفاده از ابزارهای استدلال انتقادی و تمرین است. انعطاف‌پذیربودنِ مغز است که به آن اجازه می‌دهد درون این محدودیت‌ها، تغییر کند.

برای ارزیابی فهم درست ایده‌ای که افراد تمایل دارند در برابر آن مقاومت کنند، من نسخه‌ای از تستِ تورینگ را پیشنهاد می‌کنم که متناسب با این هدف طراحی شده است: شما تنها در صورتی «چیزی که تمایل به مقاومت در برابر آن دارید» را می‌فهمید، که اجزای آن را طوری فریب دهید که گویی آن‌ها را فهمیده‌اید. تعداد بسیار کمی از منتقدان می‌توانند این تست را با موفقیت پشت سر بگذارند. همچنین یک تست تورینگ میان -فرهنگی را برای منتقدین فرهنگی آینده پیشنهاد می‌کنم (قانون طلایی درکِ میان-گروهی): قبل از آنکه از یک فرهنگ یا جنبه‌ای از آن انتقاد کنید، باید بتوانید همانطور که اعضای آن حکم می‌کنند، راهتان را به آرامی در آن پیدا کنید.

با رد کردن مورد سوم، شما از قطعیت دست بر می‌دارید. قطعیت حس خوبی به انسان می‌دهد و یک نیروی قدرتمند در پیش‌وایی است. اما به گفته‌ی برتراند راسل در کتاب «تاریخ فلسفه‌ی غرب»، «چالش اینجاست که به افراد یاد بدهیم چگونه بدون قطعیت، و در عین حال بدون آنکه تردید آن‌ها را از کار بیاندازد، زندگی کنند.»

گفتار آخر

لطفاً با دقت به آنچه پروفسور باروچا گفته است، فکر کنید. اگر این کار را بکنید، وقتی در طول دوره، با اهمیتِ بسیار زیادِ جهان‌بینی و چارچوب‌های ذهنی در رابطه با پیش‌وا بودن و ورزش موثر پیش‌وایی مواجه می‌شوید، به خوبی آماده‌ی این مبحث خواهید بود.