
یادگیری تحولآفرین چیست؛ وقتی شیوهی دیدن عوض میشود
یادگیری تحولآفرینچارچوب مرجعپیشفرض
دو نوع آموختن را از نزدیک میشناسیم، حتی اگر هیچوقت اسمی رویشان نگذاشته باشیم. یک نوعش آشناست: کتابی میخوانیم، نرمافزار تازهای را راه میاندازیم، دستور پخت غذایی را امتحان میکنیم. چیزی به دانستههایمان اضافه میشود و زندگی کمی راحتتر میشود.
نوع دیگرش کمیابتر است و معمولاً بیخبر سر میرسد. یک روز متوجه میشوید که سالها همکاری را «بیمسئولیت» میدانستید و حالا میبینید او فقط جور دیگری کار میکند. یا جملهای که پدر و مادرتان همیشه میگفتند و شما بیچونوچرا پذیرفته بودید، ناگهان دیگر درست به نظر نمیرسد. در این لحظهها چیزی به دانستههایتان اضافه نشده؛ خودِ جایی که از آن نگاه میکنید جابهجا شده است.
جک مزیرو (Jack Mezirow)، پژوهشگر آموزش بزرگسالان در دانشگاه کلمبیا، برای همین نوع دوم نامی گذاشت: یادگیری تحولآفرین (Transformative learning).
مزیرو در دههی هفتاد میلادی زنانی را مطالعه کرد که پس از سالها دوری، در کالجهای محلی آمریکا به تحصیل برگشته بودند. او و همکارانش دیدند که برای بسیاری از این زنان، بازگشت به تحصیل فقط به دست آوردن مدرک یا مهارت نبود. چیزی عمیقتر تغییر میکرد: تصویرشان از خود، از نقش زن در خانواده و از آنچه برایشان ممکن است.
مزیرو این تغییر را «تحول دیدگاه» (Perspective transformation) نامید و در سالهای بعد آن را به نظریهای گستردهتر دربارهی یادگیری بزرگسالان رساند. پرسش اصلی او ساده بود: بزرگسالان چطور به تجربههایشان معنا میدهند، و چه وقت این معنا دادن خودش دگرگون میشود؟
عینکی که دیده نمیشود
عینکی را در نظر بگیرید که شیشههایش کمی رنگی است. سالهاست آن را زدهاید و دیگر یادتان نیست که دنیا بدون آن چه رنگی بود. هرچه میبینید، از پشت همین شیشهها میبینید.
بیشتر آموختنهای ما در همین حال اتفاق میافتد: چیزهای تازهای میبینیم، ولی از پشت همان عینک. اطلاعات بیشتر میشود، مهارتها دقیقتر میشوند، اما خود عینک دست نمیخورد. این آموختن ارزشمند است و بدون آن زندگی پیش نمیرود.
یادگیری تحولآفرین وقتی رخ میدهد که خود عینک دیده شود. لحظهای که میفهمید آنچه «واقعیت» میپنداشتید، تا حدی رنگِ شیشهها بوده است. مزیرو این عینک را «چارچوب مرجع» (Frame of reference) مینامد: مجموعهای از پیشفرضها، انتظارها و عادتهای ذهنی که از راه خانواده، فرهنگ و تجربههای گذشته شکل گرفتهاند و تعیین میکنند چه چیزی را میبینیم و چطور تفسیرش میکنیم. این مفهوم آنقدر مهم است که جای جداگانهای میخواهد؛ اینجا همینقدر کافی است که بدانیم بیشتر وقتها از وجودش خبر نداریم.
به بیان مزیرو، تحول وقتی است که چارچوب مرجع ما فراگیرتر، بازتر و انعطافپذیرتر شود و بتواند تجربههای بیشتری را در خود جا دهد. پس تحول به معنای عوض کردن یک باور با باوری دیگر نیست؛ بیشتر به این معناست که حالا میتوانید باورتان را ببینید، دربارهاش بپرسید و آگاهانه انتخابش کنید.
دو نفر را در نظر بگیرید که هر دو در جلسهای کاری انتقاد تندی شنیدهاند.
نفر اول به خانه میرود و چند ترفند تازه برای ارائهی بهتر پیدا میکند. دفعهی بعد اسلایدهایش مرتبتر است. او چیزی آموخته، ولی هنوز با همان پیشفرض قدیمی زندگی میکند: «اگر کسی از کارم انتقاد کند، یعنی من کافی نیستم.»
نفر دوم هم ترفندها را پیدا میکند، اما در کنارش متوجه چیز دیگری میشود: اینکه چرا انتقاد اینقدر برایش سنگین بود. میبیند سالهاست ارزش خودش را به تأیید دیگران گره زده است. از این به بعد، انتقاد برایش معنای دیگری دارد: اطلاعاتی دربارهی کار، نه حکمی دربارهی خودش.
هر دو آموختهاند. اما فقط برای نفر دوم شیوهی دیدن عوض شده است.
نقشهی تحول، نه نسخه
نظریهی مزیرو چند مفهوم پایه دارد که بقیهی راه به آنها تکیه میکند. هر کدام عمق زیادی دارد و اینجا فقط به اشاره از آنها میگذریم.
دوراهی گیجکننده (Disorienting dilemma): تجربهای که با چارچوب قبلی ما جور درنمیآید و داستان همیشگیمان را دربارهی خود و جهان به لرزه میاندازد؛ گاهی یک بحران بزرگ، گاهی یک گفتوگوی کوچک.
چارچوب مرجع (Frame of reference): همان عینک؛ ساختار پیشفرضهایی که از طریق آن به تجربههایمان معنا میدهیم.
تأمل انتقادی بر پیشفرضها (Critical reflection on assumptions): پرسیدن از ریشهها؛ نه فقط «چه شد؟» یا «چطور شد؟»، بلکه «چرا من اینطور به این موضوع نگاه میکنم؟».
مزیرو بر اساس همان پژوهش اولیه، روند تحول دیدگاه را در قالب ده مرحله توصیف کرد و بعدها، در سال ۱۹۹۱، مرحلهای دیگر هم به آن افزود: بازنگری در رابطهها و گفتوگو دربارهی آنها، که میان کاوش گزینهها و برنامهریزی برای عمل مینشیند. اندرو کیچنهم در مروری که بر سیر همین نظریه نوشته، این افزوده را دنبال کرده است. مرور کوتاه ده مرحلهی اصلی کمک میکند تصویری از کل مسیر داشته باشید:
- دوراهی گیجکننده: اتفاقی که با تصویر همیشگیمان از خود و جهان جور درنمیآید.
- نگاه به خود: بررسی درونی، که اغلب با احساسهایی مثل ترس، خشم، گناه یا شرم همراه است.
- سنجش پیشفرضها: پرسیدن از باورهایی که تا امروز بدیهی به نظر میرسیدند.
- دیدن اینکه تنها نیستیم: فهمیدن اینکه دیگران هم ناخرسندی و تغییری مشابه را از سر گذراندهاند.
- کاوش گزینهها: جستوجوی نقشها، رابطهها و کنشهای تازه.
- برنامهریزی برای عمل: طراحی قدمهایی که دیدگاه تازه را به زندگی میآورد.
- کسب دانش و مهارت: فراهم کردن آنچه برای اجرای این برنامه لازم است.
- آزمودن نقشهای تازه: امتحان کردن آزمایشی رفتارها و نقشهای جدید.
- ساختن توانایی و اعتمادبهنفس: محکمتر شدن در نقشها و رابطههای تازه.
۱۰. بازگشت به زندگی با دیدگاهی تازه: جا افتادن نگاه جدید در زندگی روزمره.
خواندن این فهرست ممکن است این تصور را بسازد که تحول پلهبهپله و به ترتیب پیش میرود. واقعیت اینطور نیست. ادوارد تیلور در دو مرور از پژوهشهای تجربی که پس از مزیرو انجام شد، نشان میدهد این روند اغلب خطی نیست: آدمها ممکن است مرحلهای را جا بیندازند، چند بار به عقب برگردند یا چند مرحله را همزمان از سر بگذرانند. مزیرو خودش هم در نوشتههای بعدی به فرایند تدریجی و انباشتی تحول اشاره کرد؛ اینکه گاهی تغییر با جمع شدن تجربههای کوچک در طول زمان رخ میدهد، و تکانی ناگهانی در کار نیست.
پس بهتر است این مراحل را نقشهای ببینید که کمک میکند جای خود را در مسیر پیدا کنید، نه نسخهای که باید قدمبهقدم اجرایش کرد.
ردّ تحول در زندگی روزمره
یادگیری تحولآفرین فقط در کتابهای نظری نیست. احتمالاً شما هم نمونههایش را دیدهاید یا تجربه کردهاید.
در خانواده: مادری که همیشه فکر میکرد «مادر خوب کسی است که همهچیز را برای بچههایش فدا میکند»، روزی میبیند خستگی و دلخوریاش به خود بچهها هم آسیب میزند. او فقط برنامهی روزانهاش را عوض نمیکند؛ تعریفش از مادری کردن تغییر میکند.
در کار: مدیری که سالها باور داشت «اگر خودم انجامش ندهم، درست انجام نمیشود»، پس از چند ماه بیماری ناچار میشود کارها را به تیمش بسپارد. با تعجب میبیند که کارها پیش میرود، گاهی حتی بهتر. حالا نمیتواند به نگاه قبلیاش برگردد.
در مهاجرت: کسی که به کشوری دیگر رفته، میبیند بسیاری از چیزهایی که «طبیعی» میدانست، فقط عادتهای فرهنگی جایی بوده که در آن بزرگ شده است. این کشف میتواند دردناک باشد، اما دنیایش را بزرگتر میکند.
در دوستی: دوستی که همیشه سکوت دیگران را نشانهی دلخوری میدانست، در یک گفتوگوی صادقانه میفهمد سکوت برای دوستش راهی برای فکر کردن است. از آن به بعد، سکوتها را جور دیگری میشنود.
در همهی این مثالها چیزی مشترک است: شخص فقط کار تازهای نکرده، با چشم دیگری به موقعیت نگاه کرده است. و این نگاه تازه به عمل رسیده است. مزیرو تأکید میکند که تحول بدون عمل کامل نمیشود؛ دیدن تازه باید در انتخابها و رفتارها هم پیدا شود.
جایگاه گفتوگو در نظریهی مزیرو مهم است. پیشفرضهایمان را معمولاً بهتنهایی نمیبینیم، چون از درون آنها نگاه میکنیم. وقتی با کسی حرف میزنیم که از جای دیگری به جهان نگاه میکند، و واقعاً گوش میدهیم، فرصت دیدن عینک خودمان پیدا میشود. مزیرو گفتوگوی سنجیده و باز با دیگران را بخش جداییناپذیر این روند میداند؛ جایی که دیدگاهها آزموده میشوند و معنای تازه شکل میگیرد.
اما بخشی از این گفتوگو درون خود ما هم جریان دارد. صدایی که در ذهن موقعیتها را روایت میکند، اغلب همان چارچوب قدیمی را تکرار میکند. این صدا در [گفتوگوی درونی](/b/11-inner-dialogue) مفصلتر آمده است.
هر تغییری تحول نیست
بخش بزرگی از تغییرهای زندگی ما مهم و مفیدند، اما تحولآفرین نیستند. مزیرو میان تغییر در یک باور مشخص و تغییر در کلِ شیوهی نگاه فرق میگذارد. عوض کردن نظرتان دربارهی یک رستوران یک چیز است؛ عوض شدن نگاهتان به اینکه «چه کسی حق دارد دربارهی زندگی من تصمیم بگیرد» چیزی دیگر.
تحول همیشه خوشایند نیست. وقتی پیشفرضی که سالها به آن تکیه کردهاید سست میشود، ممکن است مدتی احساس سردرگمی، اندوه یا بیپناهی کنید. این بخشی طبیعی از روند است، نه نشانهی شکست. و البته تحول را نمیشود سفارش داد یا با فشار به دست آورد؛ میشود برایش فضا ساخت، اما زمانش دست ما نیست.
تیلور در همان مرورها نقدهایی را هم که به مزیرو شد جمع کرده است؛ از جمله اینکه در روایت اولیه، سهم عقل و تأمل بیش از سهم احساس، رابطه و بافت اجتماعی برجسته شده است. به گمان من این نقدها از ارزش نظریه کم نمیکنند. یادمان میآورند که تحول کار همهی وجود ماست، نه فقط ذهن.
این تمرین ساده را میتوانید امروز، در ده یا پانزده دقیقه انجام دهید. یک کاغذ و قلم کافی است.
یک موقعیت اخیر را به یاد بیاورید که در آن واکنشی شدیدتر از حد انتظار داشتید: دلخوری، خشم، شرم یا دفاع از خود. جملهای را که در همان لحظه در ذهنتان بود، همانطور که بود و بدون آراستن، روی کاغذ بیاورید؛ مثلاً «او هیچوقت به حرف من اهمیت نمیدهد» یا «باید همهچیز را کامل انجام بدهم». در جمله دنبال واژههایی مثل «همیشه»، «هیچوقت»، «باید» و «همه» بگردید؛ اینها اغلب نشانهی یک پیشفرضاند. کنارش بنویسید این باور از کجا آمده و اولین بار کی و کجا شکل گرفته، و دستکم دو تفسیر دیگر از همان موقعیت هم بنویسید؛ تفسیرهایی که اگر کس دیگری جای شما بود، شاید به ذهنش میرسید. قرار نیست تفسیر «درست» پیدا کنید. کافی است چند لحظه عینکتان را از چشم بردارید و ببینید چه شکلی دارد.
به چه چیزی امروز با اطمینان کامل باور دارید که ده سال پیش اصلاً به آن فکر نمیکردید، و چه چیزی آن نگاه را در شما عوض کرد؟
این نوشته دربارهی تجربههای روزمرهی یادگیری و تغییر است و جای کمک تخصصی را نمیگیرد. اگر سست شدن باورهای قدیمی یا بحرانی که از سر میگذرانید با پریشانی شدید و پایدار همراه است، گفتوگو با یک روانشناس یا مشاور قدم درستی است.
منابع
- Kitchenham, A. (2008). The evolution of John Mezirow's transformative learning theory. Journal of Transformative Education.
- Mezirow, J. (1978a). Education for perspective transformation: Women's re-entry programs in community colleges. Teachers College, Columbia University.
- Mezirow, J. (1978b). Perspective transformation. Adult Education.
- Mezirow, J. (1991). Transformative dimensions of adult learning. Jossey-Bass.
- Mezirow, J. (1997). Transformative learning: Theory to practice. New Directions for Adult and Continuing Education.
- Mezirow, J. (2000). Learning to think like an adult: Core concepts of transformation theory. In J. Mezirow & Associates (Eds.), Learning as transformation: Critical perspectives on a theory in progress. Jossey-Bass.
- Taylor, E. W. (1997). Building upon the theoretical debate: A critical review of the empirical studies of Mezirow's transformative learning theory. Adult Education Quarterly.
- Taylor, E. W. (2007). An update of transformative learning theory: A critical review of the empirical research (1999–2005). International Journal of Lifelong Education.
دیدگاهها
وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.