پرش به محتوای اصلی
پنج باور نادرست درباره‌ی پرسش از پیش‌فرض‌ها

پنج باور نادرست درباره‌ی پرسش از پیش‌فرض‌ها

پیش‌فرضپرسشچارچوب مرجعیادگیری تحول‌آفرین

نوشته شده در:

فکر کردن بیشتر، مسئله‌ی تکراری را حل نمی‌کند. اگر سه سال است سر یک موضوع با همکاری درگیرید و هر بار راه تازه‌ای امتحان کرده‌اید، ایمیل را کنار گذاشته‌اید، لحنتان را نرم کرده‌اید، جلسه‌ای سه‌نفره با مدیر گذاشته‌اید، و باز به همان نقطه رسیده‌اید، احتمالاً کمبود فکر نداشته‌اید. هر کدام از آن راه‌ها روی همان زمین قبلی ساخته شده بود.

دور و بر پرسش از پیش‌فرض‌ها، از خود همین زمین، باورهایی جمع شده که شنیدنشان آشناست و بررسی‌شان کمتر. در ادامه پنج تا از آن‌ها را کنار آنچه مزیرو درباره‌ی لایه‌های تأمل گفته و آنچه پاولاکیس از کار آرجریس روایت کرده است می‌گذاریم.

باور اول: هر چه بیشتر فکر کنید، به ریشه نزدیک‌تر می‌شوید

جک مزیرو در کتاب Transformative Dimensions of Adult Learning میان جنس‌های فکر کردن فرق می‌گذارد. می‌شود درباره‌ی محتوای یک مسئله تأمل کرد، درباره‌ی فرایندی که با آن حلش می‌کنیم، یا درباره‌ی پیش‌فرضی که خود مسئله بر آن بنا شده است.

مثال خودش درباره‌ی آشنایی به نام جان است. نتیجه گرفتن این‌که «جان آدم بدی است» تأمل بر محتواست. پرسیدن این‌که «نکند ماجرایی را که دلیل این قضاوت شد اشتباه فهمیده باشم؟» تأمل بر فرایند است. اما تأمل بر پیش‌فرض می‌پرسد آیا «خوب» و «بد» اصلاً مفهوم مناسبی برای فهمیدن جان است، و چرا ما این‌طور می‌بینیم، فکر می‌کنیم و واکنش نشان می‌دهیم.

نسخه‌ی دقیق‌تر: مقدار فکر تعیین‌کننده نیست؛ لایه‌ی آن مهم است. در ماجرای همکار، «او باز گزارش را دیر داد» محتواست و «شاید من مهلت را روشن نگفتم» فرایند. «چرا این‌قدر مطمئنم که اگر کار به شیوه‌ی من انجام نشود خراب است؟» پیش‌فرض است. می‌شود سال‌ها در دو لایه‌ی اول با دقت فکر کرد و هیچ‌وقت به سومی نرسید.

باور دوم: می‌شود همین وسط کار، از پیش‌فرض‌ها هم پرسید

ما در حال رانندگی مسیرمان را اصلاح می‌کنیم، و به گفته‌ی مزیرو تأمل بر محتوا و فرایند هم می‌تواند همین‌طور جزئی از خود عمل شود. اما تأمل بر پیش‌فرض نمی‌تواند. به مکثی نیاز دارد که در آن خود مسئله دوباره تعریف شود تا عمل جهت دیگری بگیرد.

او این را هم می‌گوید که لازم است کمتر از محتوا و روش، سراغ پیش‌فرض‌ها برویم؛ اما همین نوع تأمل است که امکان تحول دیدگاه را باز می‌کند. در عمل، بیشتر روزها اصلاح محتوا و روش کار را پیش می‌برد و لازم نیست هر صبح زمین زیر پایتان را بکاوید.

اما پرسش از پیش‌فرض کم پیش می‌آید و جا می‌خواهد. شاید برای همین اغلب بعد از یک تکان بزرگ سر می‌رسد، وقتی چاره‌ای جز ایستادن نمانده؛ لحظه‌ای که در [دوراهی گیج‌کننده](/b/15-disorienting-dilemma) آمده است.

باور سوم: اگر راه‌حلتان را عوض کرده‌اید، نگاهتان هم عوض شده است

مزیرو میان دو سطح تغییر فرق می‌گذارد. تأمل بر محتوا و فرایند باورهای مشخص را عوض می‌کند: تقویتشان می‌کند، گسترششان می‌دهد، باور تازه‌ای پدید می‌آورد یا باوری را کنار می‌گذارد. تأمل بر پیش‌فرض، نظام باورها را متحول می‌کند؛ ساختار کلی‌تری که مزیرو «دیدگاه معنایی» می‌نامد. نتیجه، دیدگاه معنایی‌ای است که فراگیرتر، دقیق‌تر در تمایز گذاشتن، بازتر و یکپارچه‌کننده‌تر تجربه است.

ایمیل، جلسه و لحن نرم‌تر هر کدام یک باور مشخص را عوض کردند: «شاید مشکل از کانال ارتباط است.» زیر همه‌شان پیش‌فرضی دست‌نخورده ماند: «کار درست فقط یک شکل دارد؛ شکل من.» پیش‌فرض‌ها آجرهای همان چیزی‌اند که در [چارچوب مرجع](/b/18-frames-of-reference) از آن گفتیم. جابه‌جا کردن آجرها ساختمان را عوض نمی‌کند.

چند راه‌حل پشت‌سرهم هم ممکن است فقط چند شکل از یک کشمکش باشند. گاهی پیش‌فرض پنهان از این هم ساده‌تر است: «حق با من است»؛ بهای این یکی را [شکایت‌های پایدار](/b/19-persistent-complaints) حساب کرده است.

باور چهارم: آدم باتجربه و تحصیل‌کرده کمتر گرفتار پیش‌فرض‌های ناکارآمد است

مانوس پاولاکیس، در فصلی درباره‌ی پیوند آرجریس و مزیرو، می‌نویسد کریس آرجریس تقریباً همه‌ی کارش را صرف این کرد که آدم‌ها در گروه‌ها و سازمان‌ها چطور با هم یاد می‌گیرند. به روایت او، آرجریس میان یادگیری تک‌حلقه‌ای و دوحلقه‌ای فرق می‌گذاشت: در اولی خطا را با تغییر رفتار اصلاح می‌کنیم، در دومی ارزش‌هایی را که آن رفتار را هدایت می‌کنند عوض می‌کنیم. تصویرش ترموستات بود. ترموستات معمولی وقتی هوا سرد شد بخاری را روشن می‌کند. ترموستاتی که دوحلقه‌ای یاد بگیرد، از خودش می‌پرسد آیا این دما اصلاً برای این اتاق مناسب است.

باز به روایت پاولاکیس، از نگاه آرجریس عادی است که گروهی از کارکنان پیش‌فرض‌هایی ناکارآمد را بپذیرند، حتی وقتی دانش زیاد و تجربه‌ی نسبتاً طولانی دارند. نمونه‌اش برنامه‌ای آموزشی بود با مشاورانی موفق و پردرآمد، فارغ‌التحصیل از دانشگاه‌های سرشناس آمریکا. آرجریس بر این باور بود که فقط تلاشی آگاهانه برای دیدن علت‌های واقعی رفتار دفاعی‌شان، به همان منطق دوحلقه‌ای، می‌توانست کمکشان کند.

دانش و تجربه هم پیش‌فرض را حذف نمی‌کنند. شاید حتی موفقیت محکم‌ترش کند، چون هر بار که جواب داده، دلیلی برای پرسیدن از آن باقی نگذاشته است.

باور پنجم: پیش‌فرض‌ها را باید تنها و در خلوت پیدا کرد

خلوت جای خوبی برای شروع است. مزیرو از دونالد شون پرسش‌هایی نقل می‌کند که متخصصان کارکشته از خود می‌پرسند، و کنار هر کدام نوشته به کدام لایه تعلق دارد. دو تا از آن‌ها برچسب تأمل بر پیش‌فرض گرفته‌اند:

  • با چه معیارهایی این قضاوت را می‌کنم؟
  • مسئله‌ای را که می‌خواهم حل کنم، چطور قاب گرفته‌ام؟

اما پیش‌فرض‌های خودتان را تنها دیدن دشوار است، چون از پشت آن‌ها نگاه می‌کنید. مزیرو از جان دیویی یادآوری می‌کند که وقتی دو نفر به بن‌بست می‌رسند، لازم است پیش‌فرض‌هایی را که هر کدام از آن‌جا حرف می‌زند بیرون بکشند و کنار هم بگذارند؛ آنچه ناآگاهانه فرض شده بود، به روشنایی می‌آید.

در عمل، گفت‌وگو آینه‌ی خوبی است، به شرط کنجکاوی. «چرا این‌طور فکر می‌کنی؟» با لحن تند دیوار می‌کشد و با لحنی که واقعاً می‌خواهد بفهمد در را باز می‌کند؛ مهارتی که در [پرسیدن به‌جای جواب دادن](/b/20-asking-not-answering) آمده است.

با همه‌ی این‌ها، کنار گذاشتن این پنج باور کشمکش با همکار را تمام نمی‌کند. اگر بپرسید «با چه معیاری این را اصلاً مسئله می‌دانم؟» و جواب صادقانه «چون کار درست فقط شکل من را دارد» باشد، هنوز معلوم نیست چه باید کرد. شاید معیار شما در این مورد درست باشد. شاید نباشد. پرسش از پیش‌فرض فقط زمینی را نشان می‌دهد که تا امروز زیر پا بود و دیده نمی‌شد.

این کار همیشه خوشایند هم نیست. وقتی پیش‌فرضی که سال‌ها به آن تکیه کرده‌اید سست می‌شود، ممکن است مدتی حس بی‌پناهی یا حتی شرم داشته باشید، و این نشانه‌ی اشتباه بودن مسیر نیست. تجربه، رابطه‌ها و زمان هم سهم خودشان را در تغییر دارند. این‌جا فقط دری است که بیشتر وقت‌ها باز نمی‌کنیم، و پشتش جواب آماده‌ای منتظر نیست.

این متن درباره‌ی تأمل روزمره است و جای گفت‌وگو با روان‌شناس را نمی‌گیرد.

منابع

بازدید: ۶۰ دیدگاه

دیدگاه‌ها

وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.