
رابطهی من–تو و تصویر ما از آدمها
گفتوگوگوش دادنارتباطپدیدارشناسی
در گفتوگوهای جدی با آدمهای نزدیک، اغلب پیش از اینکه حرف طرف تمام شود، میدانیم چه میخواهد بگوید. یا خیال میکنیم میدانیم؛ چند بار واقعاً درست حدس زدهایم؟ این پرسش ساده به تمایزی از فلسفهی قرن بیستم گره خورده است: تفاوت میان «من–تو» و «من–آن».
من–تو و من–آن
مارتین بوبر در کتاب «من و تو» میگوید انسان دو «کلمهی بنیادین» دارد که با آنها رو به جهان میایستد: «من–تو» و «من–آن». در رابطهی من–آن، دیگری چیزی است میان چیزهای دیگر: قابل توصیف، قابل طبقهبندی، قابل استفاده. هر «آن» با «آن»های دیگر مرز دارد. اما در رابطهی من–تو، دیگری مرز ندارد؛ مجموعهای از ویژگیها نیست، حضوری کامل است.
بوبر رابطهی من–آن را بد نمیداند. به گفتهی او، بدون «آن» نمیشود زندگی کرد. مشکل وقتی پیش میآید که همهی رابطههایمان به من–آن تقلیل پیدا کنند؛ وقتی همسر، فرزند یا همکار به «همانی که همیشه اینطور است» تبدیل شود. به تعبیر بوبر، اندوه والای سرنوشت ما همین است: هر «تو» دیر یا زود به «آن» بدل میشود. جلوی این لغزش را نمیشود گرفت؛ میشود دوباره به «تو» برگشت.
ما برای هر آدمی که میشناسیم، تصویری داریم. این تصویر از تجربههای گذشته ساخته شده و کمک میکند سریعتر عمل کنیم. اما همین تصویر، کمکم جای خود آدم را میگیرد. وقتی همکاری که «همیشه منفیباف است» پیشنهادی میدهد، ما پیشنهاد را نمیشنویم؛ منفیبافی را میشنویم. وقتی نوجوانی که «همیشه بهانه میآورد» چیزی میگوید، بهانه میشنویم.
در این حالت، گفتوگو در عمل میان دو نفر نیست؛ میان یک نفر و تصویر ذهنیاش از دیگری است. دیگری هر چه بگوید، در قاب از پیش آماده جا میگیرد.
گفتوگویی که اداره نمیشود
هانس-گئورگ گادامر نکتهای میگوید که با بوبر همصداست: گفتوگوی اصیل هیچوقت آن گفتوگویی نیست که میخواستیم پیش ببریم. بیشتر درست است بگوییم «در گفتوگو میافتیم» تا اینکه آن را «اداره میکنیم». هر چه گفتوگو اصیلتر باشد، کمتر در اختیار ارادهی یکی از طرفین است.
این ادعا برای کسی که عادت دارد گفتوگو را مدیریت کند، ناخوشایند است. اما گره همینجاست: اگر از قبل بدانم گفتوگو کجا تمام میشود، در عمل با تصویرم حرف زدهام. گفتوگوی من–تو با پذیرفتن این امکان شروع میشود که دیگری چیزی بگوید که انتظارش را ندارم، و من از آن تغییر کنم.
این کار سخت است، چون تصویر امن است. اگر دیگری همانی باشد که فکر میکنم، دنیایم قابل پیشبینی میماند. پل ریکور در بحث از خود و دیگری استدلال میکند که هویت ما از دل رابطه با دیگری ساخته میشود، نه جدا از آن. پس وقتی دیگری را در تصویری ثابت نگه میدارم، خودم را هم ثابت نگه داشتهام. تغییر او، مرا هم وادار به تغییر میکند.
اینجا گوش دادن از یک مهارت ارتباطی فراتر میرود. گوش دادن به معنای واقعی، کنار گذاشتن موقت تصویر است؛ نه برای همیشه، فقط برای همین چند دقیقه.
در عمل، چند نشانه کمک میکند ببینیم با آدم حرف میزنیم یا با تصویرش:
- وقتی وسط حرف دیگری، پاسخمان آماده است.
- وقتی جملههایمان با «تو همیشه» یا «تو هیچوقت» شروع میشود.
- وقتی از گفتوگو بیرون میآییم و هیچ چیز تازهای دربارهی دیگری نفهمیدهایم.
هیچکدام از اینها جرم نیست؛ نشانهی این است که رابطه به من–آن لغزیده. و این لغزش برگشتپذیر است.
به گمان من، پرسش مهمتر از «چطور بهتر حرف بزنم؟» این است: «امروز با چه کسی حرف میزنم: با خود او، یا با آدمی که سالهاست در ذهنم ساختهام؟» پاسخش را فقط در گفتوگوی بعدی میشود فهمید.
منابع
- Buber, M. (1970). I and thou. Scribner.
- Gadamer, H.-G. (2004). Truth and method. Continuum.
- Ricoeur, P. (1992). Oneself as another. University of Chicago Press.
دیدگاهها
وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.