پرش به محتوای اصلی
بدقولی کوچک و انسجام؛ گفت‌وگویی در سه پرده

بدقولی کوچک و انسجام؛ گفت‌وگویی در سه پرده

انسجامپیش‌وایی

نوشته شده در:

«کسی که همیشه سر حرفش می‌ماند، تقریباً بی‌تردید زندگی‌ای بیش از حد کوچک دارد.» این جمله از مقاله‌ای است که ورنر ارهارد، مایکل جنسن و استیو زافرون درباره‌ی انسجام نوشته‌اند، و در نگاه اول شبیه بهانه‌ای برای بدقولی به نظر می‌رسد. اما مقاله درست برعکس می‌گوید. مینا و آرش، دو دوست ساختگی، در سه پرده درباره‌ی همین بدقولی‌های کوچک حرف می‌زنند: این‌که انسجام، وقتی پای «پنج دقیقه» و «فردا» در میان است، چه معنایی دارد.

پرده‌ی اول: پنج دقیقه

ساعت شش و نیم است. قرار شش بود. آرش ساعت شش پیام داده بود: «پنج دقیقه دیگر می‌رسم.»

آرش: ببخشید. ترافیک بود. حالا بیست و پنج دقیقه که چیزی نیست.

مینا: برای من چیزی نیست. برای خودت چطور؟

آرش: یعنی چه؟ اخلاقی‌اش نکن. همه دیر می‌رسند.

مینا: اتفاقاً نمی‌خواهم اخلاقی‌اش کنم. همان مقاله‌ای که برایت فرستادم دقیقاً همین را می‌گوید: انسجام را از اخلاق جدا می‌کند. نویسنده‌هایش می‌گویند انسجام در قلمرویی است که درباره‌ی خوب و بد و درست و غلط نیست. از نگاه همین نویسنده‌ها، انسجام تمام و کمال بودن است، مثل چرخ دوچرخه‌ای که همه‌ی پره‌هایش سر جایشان است. یک پره که کم شود، چرخ هنوز می‌چرخد، ولی کمتر کار می‌کند.

آرش: و پره‌ی من آن «پنج دقیقه» بود.

مینا: پره‌ی تو حرفت بود.

این‌جا مینا چیزی را می‌گوید که در مقاله‌ی ارهارد، جنسن و زافرون هسته‌ی کل نظریه است. آن‌ها انسجام یک فرد را تمام و کمال بودن کلام او تعریف می‌کنند، و استدلال می‌کنند که انسجام شرط لازم کارایی است: هر جا انسجام کم شود، کارایی کم می‌شود، و با آن فرصت عملکرد. این ادعا داوری اخلاقی نیست. آن‌ها انسجام را پدیده‌ای «پازتیو» می‌نامند، چیزی که فقط هست یا نیست، و اخلاق را پدیده‌ای هنجاری، که درباره‌ی بایدها و نبایدهاست. پس نمی‌گویند دیر رسیدن گناه است؛ می‌گویند کار نمی‌کند، همان‌طور که چرخ بی‌پره کار نمی‌کند. و به گمان من این پیامد ربطی به این ندارد که دیگری ناراحت شود یا نه.

پرده‌ی دوم: فردا می‌فرستم

دو هفته بعد. آرش قول داده بود گزارشی را برای همکارش بفرستد، «فردا صبح». فردا شده بود پس‌فردا، و پس‌فردا شده بود هفته‌ی بعد.

آرش: حساب کردم. آن گزارش فوری نبود. اگر سر وقت می‌فرستادم، کار مهم‌تری عقب می‌افتاد.

مینا: پس حساب کردی که قولت ارزشش را دارد یا نه.

آرش: خب، آدم عاقل همین کار را می‌کند.

مینا: آن مقاله ادعای عجیبی دارد: می‌گوید اگر برای سر قول ماندن حساب سود و زیان کنی، تضمین است که آدم قابل اعتمادی نخواهی بود. فقط یک استثنا دارد: این‌که از همان اول بگویی «قول می‌دهم، اگر به صرفه‌ام بود». و البته آن‌وقت اعلام کرده‌ای که یک فرصت‌طلب تمام‌عیاری.

آرش: کسی این‌طور قول نمی‌دهد.

مینا: دقیقاً. پس آن حساب را بی‌صدا می‌کنیم.

رابرت فرانک، اقتصاددان، همین مسئله را از زاویه‌ی دیگری دیده است. او از انعامی می‌نویسد که مسافر در رستورانی در شهری دور می‌گذارد، جایی که هرگز برنمی‌گردد و گارسون هیچ راهی برای تلافی ندارد. نگذاشتن انعام آن‌جا به‌صرفه است. ولی فرانک استدلال می‌کند که تصمیم به گذاشتن انعام در آن شهر دور، تا حدی تصمیم درباره‌ی منشی است که می‌خواهیم در خودمان پرورش دهیم. به تعبیر او، رابطه‌ی منش و رفتار دوطرفه است: منش بر رفتار اثر می‌گذارد، ولی رفتار هم منش را می‌سازد، و کمتر کسی می‌تواند هم آمادگی درستکاری را حفظ کند و هم مدام فرصت‌طلبی آشکار کند. شاید بدقولی‌های کوچک دقیقاً همان انعام‌های شهر دورند: هیچ‌کس حسابشان را نگه نمی‌دارد، جز خود آدم.

پرده‌ی سوم: جبران

آرش: باشه. قبول. ولی همیشه که نمی‌شود سر قول ماند. گاهی واقعاً نمی‌رسم.

مینا: آن مقاله هم همین را می‌گوید. همان جمله‌ی اول که خواندی. ادامه‌اش این است که همیشه سر قول ماندن ممکن نیست، ولی همیشه می‌شود به کلام احترام گذاشت.

آرش: فرقش چیست؟

مینا: برای سر قول ماندن کافی است همان کاری را بکنی که گفتی، همان وقتی که گفتی. احترام به کلام کمی بیشتر می‌خواهد: یا سر قول بمانی، یا همین که فهمیدی نمی‌مانی، به کسی که رویش حساب کرده بگویی، و هر به‌هم‌ریختگی‌ای را که درست کرده‌ای جمع کنی.

آرش: پس آن پیام ساعت شش چیز دیگری می‌شد.

مینا: آن پیام ساعت شش می‌توانست راست باشد.

آرش: و گزارش؟ همکارم که چیزی نگفت.

مینا: شاید چیزی نگفت چون کار خودش را عقب انداخت تا منتظر تو بماند. جمع کردن به‌هم‌ریختگی این است که بپرسی چه چیزی به خاطر تو جابه‌جا شد، و آن را درست کنی، نه این‌که فقط عذرخواهی کنی و رد شوی.

آرش: این که سخت‌تر از سر وقت فرستادن است.

مینا: معمولاً همین‌طور است. شاید برای همین است که دفعه‌ی بعد سر وقت می‌فرستی.

نویسندگان مقاله دلیل این‌که این کار ساده سخت است را هم گفته‌اند: ترس از بد به نظر رسیدن، از دست دادن احترام و اعتبار. وقتی پذیرفتن این‌که سر قول نمی‌مانیم مثل تهدیدی به نظر برسد که باید از آن فرار کرد، نه چالشی برای روبه‌رو شدن، احترام به کلام دشوار می‌شود. و هشدار می‌دهند کسانی که حتی در چیزهای کوچک مدام انسجامشان را زیر پا می‌گذارند، بی‌آن‌که متوجه شوند، کم‌کم تجربه‌ی آرامش خاطری را که با کامل بودن همراه است از دست می‌دهند. این‌جاست که جبران جای سرزنش را می‌گیرد. سرزنش به گذشته نگاه می‌کند و آدم را کوچک‌تر می‌کند؛ جبران به کسی نگاه می‌کند که روی حرف ما حساب کرده بود، و چیزی را که شکسته بود دوباره کامل می‌کند. ترجمه‌ی بخشی از خود مقاله در انسجام یک الگوی پازتیو آمده است.

ساعت شش، چند هفته بعد. آرش پیام می‌دهد: «بیست و پنج دقیقه دیر می‌رسم. شروع کنید، می‌رسم.»

این بار پنج دقیقه‌ای در کار نیست، و زندگی‌اش هم کوچک‌تر نشده است.

منابع

  • Erhard, W., Jensen, M. C., & Zaffron, S. (2009). Integrity: A positive model that incorporates the normative phenomena of morality, ethics, and legality. SSRN Working Paper.
  • Frank, R. H. (1988). Passions Within Reason: The Strategic Role of the Emotions. W. W. Norton.
بازدید: ۵۰ دیدگاه

دیدگاه‌ها

وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.