
به پدرم، که هنوز با او حرف میزنم
پدر، هنوز با تو حرف میزنم. نه رو در رو، که آنجا بیشتر از هوا و قیمتها میگوییم، بلکه در ماشین، زیر دوش، و وسط جلسهای که در آن کسی حرفم را قطع میکند و جملهای با لحن تو از دهانم بیرون میآید: «حالا وقتش نیست.» همیشه فکر میکردم رابطه با والدین با بزرگ شدن تمام میشود، مثل قراردادی که سررسیدش میرسد. حالا میبینم تمام نشده؛ فقط جایش عوض شده است.
اول خیال میکردم این صدا فقط عادت است. بعد دیدم بیشتر از عادت است. وقتی کسی از من تعریف میکند، چیزی در من منتظر میماند که «ولی» بیاید، چون تعریفهای تو همیشه «ولی» داشتند. وقتی کسی از من چیزی میخواهد که بلد نیستم، اول عصبانی میشوم و بعد میفهمم از چه عصبانیام: از اینکه بلد نبودن را هنوز با صدای تو میشنوم.
اینها را برای سرزنش نمینویسم. تو هم این صدا را از جایی گرفته بودی، و من حتی نمیدانم از کجا.
سالها فکر میکردم راهش دور شدن است. خانهی جدا، شهر دیگر، تماسهایی که کوتاهتر میشدند و حرفهایی که هرگز به آنها نمیرسیدیم. بعد در نوشتههای پیروان موری بوئن، روانپزشکی که خانواده را یک واحد عاطفی میدید، اسمی برای همین کار پیدا کردم: «بریدن عاطفی». در توضیح مرکزی که به نام او کار میکند، آدمها با این بریدن مسئلههای حلنشدهشان با پدر و مادر را مدیریت میکنند: یا دور میروند و کم به خانه سر میزنند، یا نزدیک میمانند و از موضوعهای حساس دوری میکنند. رابطه شاید «بهتر» به نظر برسد، ولی مسئلهها خوابیدهاند، نه حلشده. همان متن میگوید آدمها اغلب با امید به خانه برمیگردند که این بار فرق کند، و الگوهای قدیمی معمولاً در عرض چند ساعت سر باز میکنند. خواندم و یاد سفرهای عید افتادم، که از روز دوم شروع میکردم بلیت برگشت را بشمارم.
چیزی که بیشتر از همه تکانم داد این بود: کسی که از خانوادهی اصلیاش میبُرد، در خطر این است که رابطههای تازهاش را بیش از اندازه مهم کند، و الگوهایی که از آنها گریخته، دیر یا زود همانجا پیدا میشوند. همان مرکز در جای دیگری مینویسد که احساس دوری از خانواده بیشتر احساس است تا واقعیت. پس آن «حالا وقتش نیست» را با خودم برده بودم. فاصله صدا را خاموش نکرده بود؛ فقط مخاطبش را عوض کرده بود.
بعضیها به من میگفتند ببخش و تمامش کن. انگار بخشیدن دکمهای است که آدم یک بار فشار میدهد. اورت ورتینگتون، روانشناسی که سالها دربارهی بخشش پژوهش کرده، و همکارانش در مروری بر این پژوهشها مینویسند که بخشش با توجیه کردن، چشمپوشی، تبرئه و آشتی یکی نیست. دو جور بخشش را هم از هم جدا میکنند: بخشش تصمیمی، که قصدی است برای اینکه با آن آدم جور دیگری رفتار کنی، و بخشش عاطفی، که در آن کینه و خشم کمکم جایش را به احساسهای مثبتی رو به همان آدم میدهد. و میگویند بخشش فرایند است، نه یک رویداد. شاید برای همین بود که هر بار تصمیم میگرفتم ببخشمت و فردایش دوباره عصبانی بودم. تصمیم گرفته بودم، ولی احساس هنوز به تصمیم نرسیده بود.
و بعضیهای دیگر میگفتند ببُر.
من بریده بودم، و دیدی که چه شد.
آنچه کمکم دنبالش میگردم، نه این است و نه آن. اسمش را گذاشتهام کامل کردن. کامل کردن به این معنا نیست که بیشتر ببینمت، یا کمتر. حتی به این معنا نیست که آنچه شد درست بود. فقط به این معناست که دیگر منتظر نیستم تو جور دیگری باشی تا من بتوانم آرام باشم. این جمله را ساده مینویسم، ولی ساده زندگیاش نمیکنم. روزهایی هست که هنوز منتظرم، و میدانم که منتظرم.
پل ریکور، فیلسوفی که دربارهی هویت و روایت نوشته، جایی میگوید ما راوی و شخصیت زندگیمان هستیم، ولی برخلاف آدمهای داستان، نویسندهاش نیستیم؛ دستبالا همنویسندهایم. و بعد اضافه میکند که با روایت کردن زندگیای که هستیاش را من ننوشتهام، همنویسندهی معنایش میشوم. فصلهای اول را تو نوشتی، با دستهایی که خودشان از جای دیگری نوشتن یاد گرفته بودند. ولی اینکه آن فصلها امروز چه معنایی دارند، دیگر فقط کار تو نیست.
توصیف بهجای تفسیر این دو را از هم جدا میکند: آنچه دیده میشود، و آنچه ما از آن میسازیم. من هم سعی کردم آنچه را واقعاً شد، از داستانی که سالها دربارهاش گفته بودم جدا کنم. آنچه شد این بود که تو کم حرف میزدی و زیاد کار میکردی، و تعریفهایت «ولی» داشتند. داستانی که من از آن ساخته بودم این بود که هیچوقت کافی نبودهام. اولی را نمیتوانم عوض کنم. دومی را تا امروز با صدای تو زندگی کردهام، ولی نوشتنش با من بود.
فرزندت
پ.ن. دیروز در جلسه باز آن جمله آمد. این بار پیش از آنکه بگویمش، صدایت را شناختم، و جملهی دیگری گفتم. نمیدانم فردا هم میتوانم یا نه. ولی دیگر فکر نمیکنم برای این کار لازم است تو عوض شوی.
دربارهی این نامه.
این نامه ساختگی است: «تو»ی آن از چند پدر ساخته شده و «من»اش از چند فرزند، و جملههایش را از زندگی برداشتهام، نه از زندگی یک نفر. یک مرز را هم صریح میگذارم. اگر پدر یا مادری آسیب جدی زده، از خشونت تا آزار، کامل کردن به معنای نزدیک شدن، دیدار یا بخشیدن نیست، و امنیت پیش از هر چیز میآید. نه این نامه و نه هیچ کارگاهی جای درمان نیست. روانشناس یا مشاور دارای مجوز جای درستی برای این کار است. در ایران، اورژانس اجتماعی بهزیستی با شمارهی ۱۲۳ شبانهروز گزارش خشونت خانگی را میپذیرد، و خط صدای مشاور بهزیستی، ۱۴۸۰، از ساعت هشت صبح تا نیمهشب مشاورهی تلفنی رایگان میدهد. بیرون از ایران، خط کمک همان کشور. و اگر فقدان پدر یا مادر تازه است، سوگ زمان خودش را دارد و کسی را نباید برای «کامل کردن» عجله داد.
منابع
- Ricoeur, P. (1992). Oneself as Another. University of Chicago Press.
- The Bowen Center for the Study of the Family. (n.d.-a). Emotional cutoff.
- The Bowen Center for the Study of the Family. (n.d.-b). Introduction to the eight concepts.
- Worthington, E. L., Jr., Witvliet, C. V. O., Pietrini, P., & Miller, A. J. (2007). Forgiveness, health, and well-being: A review of evidence for emotional versus decisional forgiveness, dispositional forgivingness, and reduced unforgiveness. Journal of Behavioral Medicine.
دیدگاهها
وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.