
توصیف بهجای تفسیر در گفتوگو
گوش دادنپدیدارشناسیگفتوگوپرسشمربیگری
وقتی کسی میگوید «فردا فاجعه میشود»، پیش از آنکه جملهاش تمام شود، معمولاً هم فهمیدهایم منظورش از فاجعه چیست، هم سه راهحل برایش آماده کردهایم. و اغلب، درست بعد از راهحل سوم، او ساکتتر میشود.
این عادت را معمولاً کمک کردن میدانیم. اما در کتاب یانیک یاکوب دربارهی مربیگری از نگاه فلسفهی وجودی روشی هست که درست برعکس کار میکند: توصیف بهجای تفسیر، پیش از آنکه هیچ معنایی ساخته شود.
پردهی اول: پرسیدن از چرا
— فردا جلسهی ارزیابی دارم. فاجعه میشود.
— چرا فکر میکنی فاجعه میشود؟
— نمیدانم. چون همیشه همینطور است.
— خب، از قبل آماده شو. فهرست کارهایت را بنویس و ببر.
— آره. شاید.
در ظاهر، همه چیز درست پیش رفت: یک پرسش و یک پیشنهاد معقول. اما «چرا» از گوینده خواست همان لحظه توضیحی بسازد، و او به آمادهترین توضیح برگشت: «همیشه همینطور است.» یاکوب مینویسد در این روش از پرسشهای «چرا» پرهیز میشود، چون مخاطب را وادار میکنند فوراً تفسیر کند؛ همان فرایند خودکاری که میخواهیم دورش بزنیم تا در الگوهای آشنای معناسازی نیفتیم.
راهحل هم زودتر از وقتش رسید. به گفتهی یاکوب، وسوسهی جلو افتادن و پیشنهاد ابزار یا راهحل، یا پرسیدن یک «پرسش قدرتمند» برای باز کردن گره، همیشه هست؛ اما راه وجودی کمک به ماندن در لحظهی حال است، تا آدم موقعیتش را عمیقتر کاوش کند، راهحلهای خودش را پیدا کند و پای انتخابهایش بایستد.
پردهی دوم: چه، کی، چطور
— فردا جلسهی ارزیابی دارم. فاجعه میشود.
— فاجعه، در نظر خودت، چه شکلی دارد؟
— اینکه مدیرم بگوید پروژه عقب است. جلوی بقیه.
— کی آخرین بار این را گفت؟
— راستش… هیچوقت جلوی بقیه نگفته. یک بار توی اتاقش گفت.
— آن بار چطور گذشت؟
— بد نبود. فقط ترسیده بودم.
اینجا هیچ راهحلی داده نشد، ولی چیزی جابهجا شد. یاکوب این روش را «پرسشگری پدیدارشناختی» مینامد: کسی که گوش میدهد همهی پیشفرضهایش را دربارهی آنچه میشنود موقتاً «در پرانتز» میگذارد؛ چه آنچه فکر میکند دربارهی آن آدم میداند، چه حدسش دربارهی علت یا پیامد، چه هر تفسیری از حرفهای او. هیچ چیز بدیهی گرفته نمیشود؛ وانمود کنید از دنیای او هیچ نمیدانید.
مثال خود او همین است: وقتی کسی میگوید پیامد یک جلسه احتمالاً فاجعهبار است، فرض نکنید درک مشترکی از «فاجعه» دارید. وقتی میگوید حالش «خوب» است، فرض نکنید میدانید منظورش چیست. و به جای «چرا»، با پرسشهایی که معمولاً با «چه»، «کی» و «چطور» شروع میشوند، از او بخواهید موقعیتش را توصیف کند نه تفسیر. یاکوب میگوید آدمها، بهویژه وقتی باورهای قدیمی و تهنشینشده دارند، زود نتیجه میگیرند؛ اما وقتی صدای خودشان را در حال توصیف میشنوند، اغلب همین فرایند بهتنهایی امکانها و راهحلهای تازهای پیش رویشان میگذارد.
این پرسشها با پرسشهای پرسیدن بهجای جواب دادن همخانوادهاند، ولی کارشان باریکتر است: نه گشودن افق، فقط دیدن دقیقتر همان چیزی که هست.
پردهی سوم: اینجا و اکنون
— فردا جلسهی ارزیابی دارم. فاجعه میشود.
— وقتی گفتی «فاجعه»، صدایت پایین آمد.
— …آره. خودم هم نفهمیدم.
— الان چه حسی دارد؟
— اینکه انگار باز همان دانشآموزی شدهام که کارنامهاش را قایم میکرد.
جملهی دوم تفسیر نیست؛ توصیف است. یاکوب پیشنهاد میکند آنچه را همین حالا میان دو نفر میگذرد بازتاب دهید: زبان بدن، تغییر لحن، شکل گفتوگو. اما در همان روحیهی پدیدارشناختی، از تفسیرهایی مثل «میبینم غمگینی» پرهیز کنید و بهجایش آنچه را میبینید توصیف کنید: «اخم کردهای» یا «اشک روی گونهات است». این کار آدم را به لحظهی حال برمیگرداند و دعوتش میکند شیوههای بودنش، واکنشهایش و باورهایی را که دارد کاوش کند.
«غمگینی» جواب را از پیش داده است. «صدایت پایین آمد» جا را برای جواب او باز گذاشته.
پرانتزی که هیچوقت کامل بسته نمیشود
اگر اینها ساده به نظر میرسند، در عمل ساده نیستند. یاکوب صریح است که دشواری این روش در خود در پرانتز گذاشتن است، چون هیچوقت نمیشود کاملاً بیپیشفرض بود. همین که آدمی را میبینیم یا آغاز داستانی را میشنویم، ذهنمان خودبهخود آن را با آنچه از پیش میدانیم دستهبندی میکند، و اغلب در چند ثانیه چند پیشفرض ساختهایم. در زندگی روزمره این اغلب مفید است و کمک میکند سریع تصمیم بگیریم.
پس مهارت، بیپیشفرض شدن نیست. یاکوب میگوید میشود خود را تمرین داد تا تا حد ممکن متوجه لحظهای شویم که پیشفرضی دارد در ما واکنشی برمیانگیزد، و همانجا آگاهانه آن را در پرانتز بگذاریم؛ مثل گذاشتنش در جعبهای ذهنی یا روی قفسهای ذهنی. بدانید که هست، اما نگذارید پرسش یا پاسخ بعدیتان را شکل دهد. آن پیشفرضها همان آجرهای چارچوب مرجع شنوندهاند، و پرسیدن از آنها همان کاری است که در پرسش از پیشفرضها از آن گفتیم؛ اینجا فقط کنارشان میگذاریم تا صدای دیگری شنیده شود.
این با آنچه [گوش دادن](/b/14-listening) دربارهی جایی که از آن میشنویم میگوید هم فرق دارد. آنجا پرسش این است که از کجا میشنوید؛ اینجا میپرسیم بعد از شنیدن، چه میپرسید.
یاکوب یکی از قوتهای این روش را در خود رابطه میبیند: چون شنونده در این مرحله مخالفت یا چالشی نمیکند و فقط کنجکاوی کودکانه راهنمایش است، رابطه محکمتر میشود، و چالشها فقط وقتی پیدا میشوند که خود آدم با تعارضهای درونیاش روبهرو میشود.
حالا آن جملهی اول را دوباره بخوانید: «فردا فاجعه میشود.» در پردهی اول، «فاجعه» کلمهای بود که انگار معنایش معلوم است و فقط باید چارهاش را پیدا کرد. در پردهی سوم، همان کلمه دری بود به اتاقی که گوینده خودش هم مدتی بود در آن را باز نکرده بود.
کلمه عوض نشد. فقط این بار کسی که میشنید، پیش از آنکه معنایش را بداند، پرسید.
این متن دربارهی گفتوگوهای روزمره است و جای کمک گرفتن از متخصص سلامت روان را نمیگیرد.
منابع
دیدگاهها
وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.