پرش به محتوای اصلی
پله و پرش؛ دو جور تغییر

پله و پرش؛ دو جور تغییر

یادگیری تحول‌آفرینچارچوب مرجعپیش‌فرض

نوشته شده در:

پله را می‌شود شمرد. پرش را نه. با پله، هر قدم از قدم قبلی بیرون می‌آید و می‌دانید سومی کجاست چون دومی را رفته‌اید. پرش از جایی شروع می‌شود که دیگر پله‌ای نیست، و کسی که می‌پرد، تا وقتی فرود نیامده، نمی‌داند کجا فرود می‌آید.

بیشتر چیزهایی که درباره‌ی رشد شخصی شنیده‌ایم، زبان پله دارد: عادت‌های کوچک، یک درصد بهتر شدن در روز، برنامه‌ی سی‌روزه. این زبان غلط نیست. خیلی وقت‌ها دقیقاً همان چیزی است که لازم داریم. ولی تغییرهایی هم هست که با شمردن پله‌ها اتفاق نمی‌افتند، و اگر این دو را با هم اشتباه بگیریم، سال‌ها روی پله‌ای می‌دویم که به جایی نمی‌رسد.

در نشا برای این دو، دو واژه داریم. پله را «پیشرفت» می‌نامیم: بهتر، سریع‌تر، بیشتر. پرش را «گشایش»: راه تازه‌ای که از دیدن چیز دیگری باز می‌شود، نه از تلاش بیشتر در همان مسیر. در ادامه این دو رشته را به نوبت دنبال می‌کند، تا جایی که به هم می‌رسند.

دو جور یادگیری

جک مزیرو، که نظریه‌ی یادگیری تحول‌آفرین را صورت‌بندی کرد، چهار جور یادگیری را از هم جدا می‌کند. می‌شود چارچوب مرجعی را که داریم پرورش داد و گسترش داد. می‌شود چارچوب تازه‌ای یاد گرفت. می‌شود دیدگاهی را دگرگون کرد. و می‌شود عادت‌های ذهن را دگرگون کرد. دو تای اول به پله شبیه‌اند؛ درون یک خانه، اتاق تازه‌ای باز می‌کنند. دو تای آخر خود خانه را جابه‌جا می‌کنند. به گفته‌ی مزیرو، راه این دگرگونی بازاندیشی انتقادی در پیش‌فرض‌هاست، یعنی نگاه کردن به همان چیزهایی که با آن‌ها نگاه می‌کنیم.

تامس کوهن چیزی شبیه این را در تاریخ علم دید. علم عادی، به تعبیر او، حل معماست: قاعده‌ها معلوم‌اند و کار دانشمند حل کردن معماهای بیشتری درون آن‌هاست. انقلاب علمی از جنس دیگری است. با یک حل معمای بزرگ‌تر اتفاق نمی‌افتد؛ با چیزی شبیه تغییر ناگهانی تصویر در خطای دید گشتالتی می‌آید، همان لحظه‌ای که اردک خرگوش می‌شود و دیگر نمی‌شود برگشت و فقط اردک دید.

ورق‌هایی که درست دیده نمی‌شدند

کوهن در همان کتاب آزمایشی را نقل می‌کند که به گفته‌ی خودش «سزاوار آن است که بیرون از رشته خیلی بهتر شناخته شود». جروم برونر و لئو پستمن به شرکت‌کننده‌ها، در زمان‌های کوتاه و کنترل‌شده، ورق‌های بازی نشان دادند. بیشتر ورق‌ها عادی بودند، ولی چندتایشان دستکاری شده بودند: شش پیک قرمز، چهار دل سیاه.

نتیجه این بود که ورق‌های غیرعادی، تقریباً همیشه و بی‌هیچ تردیدی، عادی دیده می‌شدند. چهار دل سیاه را چهار پیک یا چهار دل می‌خواندند؛ بی‌آن‌که متوجه مشکلی شوند، در یکی از دسته‌هایی جا می‌گرفت که تجربه‌ی قبلی آماده کرده بود. با طولانی‌تر شدن زمان نمایش، شرکت‌کننده‌ها کم‌کم مردد می‌شدند. یکی می‌گفت: این شش پیک است، ولی ایرادی دارد؛ سیاهش حاشیه‌ی قرمز دارد. تردید و سردرگمی بیشتر می‌شد، تا این‌که بیشتر آن‌ها، گاهی کاملاً ناگهانی، ورق را درست می‌شناختند. و بعد از دو سه ورق، با بقیه مشکلی نداشتند.

دو نکته در این آزمایش هست که به بحث ما مربوط است. اول این‌که تمرین بیشتر به همان شیوه، یعنی پیشرفت، این‌جا کمکی نمی‌کرد؛ تا دسته‌ها عوض نمی‌شدند، ورق همان ورق آشنا دیده می‌شد. دوم این‌که مرحله‌ی میانی خوشایند نبود. کوهن می‌نویسد چند نفر هیچ‌وقت نتوانستند دسته‌هایشان را تنظیم کنند و کسانی که ناکام ماندند اغلب دچار پریشانی شدیدی شدند. یکی‌شان گفته بود: نمی‌توانم بفهمم چه خالی است. این دفعه اصلاً شبیه ورق نبود.

گشایش از این جنس است. پیش از آن معمولاً مدتی هست که چیزی جور درنمی‌آید و ما هنوز با دسته‌های قدیمی به آن نگاه می‌کنیم.

پله و پرش، کنار هم

پلهپرش
پرسش اصلیچطور بهتر انجامش بدهم؟از کجا دارم نگاه می‌کنم؟
شیوه‌ی پیشرفتتدریجی و قابل اندازه‌گیریناگهانی، و معمولاً بعد از ماندن در سردرگمی
نسبت با گذشتهادامه‌ی آنبازخوانی آن
نشانه‌ی کار کردنعدد بهتر می‌شودمسئله‌ی قبلی دیگر همان مسئله نیست
خطرشدویدن روی پله‌ای که به سقف رسیدهمنتظر ماندن برای پرشی که هیچ‌وقت نمی‌آید

بازی «بهتر شدن»

در فهرست پرسش‌هایی که در نشا با آن‌ها کار می‌کنیم، پرسشی هست درباره‌ی بازیِ «هنر بهتر شدن». منظور بازی‌ای است که خیلی از ما سال‌هاست بی‌آن‌که اسمش را بدانیم بازی می‌کنیم: هر مشکلی را به کمبودی در خودمان ترجمه می‌کنیم و بعد برای جبرانش برنامه می‌ریزیم. صبورتر شوم، منظم‌تر شوم، کمتر عصبانی شوم.

این بازی یک ویژگی دارد: هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. چون فرض پنهانش می‌گوید شما همیشه یک پله پایین‌تر از جایی هستید که باید باشید. هر چقدر بالا بروید، پله‌ی بعدی هم هست. پرسش پرش این نیست که چطور در این بازی بهتر شوم. پرسش دیگری است: اصلاً چرا این بازی را بازی می‌کنم؟

متن آن پرسش در فهرست ما این است: آیا شما هم در بازی «هنر بهتر شدن» شرکت می‌کنید؟ آیا به دنبال بهتر کردن، سریع‌تر کردن، بیشتر کردن و متفاوت کردن خود و محیطتان هستید؟ آیا همه‌ی مشکلاتی که با آن‌ها روبه‌رو هستید از این طریق قابل حل‌اند؟ پرسش آخر همان جایی است که دو رشته از هم جدا می‌شوند. اگر جواب «بله» باشد، پله کافی است. اگر «نه» باشد، تلاش بیشتر روی همان پله، شبیه نگاه کردن طولانی‌تر به ورقی است که با دسته‌ی اشتباه دیده می‌شود.

چرا هر دو لازم‌اند

وسوسه‌ی این نوشته این است که پرش را قهرمان کند و پله را خوار. این کار درست نیست. کسی که یک شب «پرده از جلوی چشمش افتاده»، فردا صبح باز هم باید عادت تازه‌ای بسازد، و ساختن عادت همان کار پله است. کوهن هم می‌گفت بعد از هر انقلاب، علم عادی تازه‌ای شروع می‌شود. پرش بدون پله در هوا می‌ماند. پله بدون پرش، شاید هیچ‌وقت از طبقه‌ی همکف بیرون نرود.

مزیرو این را با جزئیات بیشتری نشان می‌دهد. او مراحلی را فهرست می‌کند که تحول‌ها اغلب به شکلی از آن‌ها پیش می‌روند. اولی یک «تنگنای سردرگم‌کننده» است. بعد خودآزمایی با احساس ترس، خشم، گناه یا شرم؛ بعد ارزیابی انتقادی پیش‌فرض‌ها؛ و بعد تشخیص این‌که این ناخرسندی و این فرایند، میان دیگران هم مشترک است. تا این‌جا رشته‌ی گشایش است. ولی فهرست ادامه دارد: کاوش در نقش‌ها و رابطه‌ها و کنش‌های تازه، برنامه‌ریزی برای عمل، کسب دانش و مهارت برای اجرای برنامه، امتحان آزمایشی نقش‌های تازه، ساختن توانایی و اعتمادبه‌نفس در آن‌ها، و در آخر بازگشت به زندگی بر پایه‌ی شرایطی که دیدگاه تازه تعیین می‌کند.

نیمه‌ی دوم این فهرست تقریباً سراسر پله است. یعنی حتی در نظریه‌ای که برای توضیح گشایش ساخته شده، گشایش بدون پیشرفتی که پشت سرش می‌آید کامل نمی‌شود. نقطه‌ی دیدار دو رشته همین‌جاست: گشایش جهت را عوض می‌کند، پیشرفت راه را در آن جهت می‌سازد.

نمی‌شود پرش را برنامه‌ریزی کرد

گیر کار این‌جاست: نمی‌شود پرش را مثل پله برنامه‌ریزی کرد. می‌شود شرایطش را فراهم کرد: ماندن با پرسشی که جواب سریع ندارد، شنیدن پیش‌فرض‌ها از زبان کسی دیگر، اجازه دادن به اینکه چیزی که مطمئن بودید، لحظه‌ای مطمئن نباشد. ولی لحظه‌ی خودش را نمی‌شود تعیین کرد.

و این‌جا گره‌ای هست که حل نمی‌شود. اگر پرش برنامه‌ریزی‌شدنی نیست، کسی که دنبالش است چه کند؟ اگر بنشیند و منتظر بماند، شاید هرگز نیاید. اگر برایش برنامه بچیند، آن را دوباره به پله تبدیل کرده است.

منابع

  • Kuhn, T. S. (1962). The structure of scientific revolutions. University of Chicago Press.
  • Mezirow, J. (2000). Learning as transformation: Critical perspectives on a theory in progress. Jossey-Bass.
بازدید: ۲۰ دیدگاه

دیدگاه‌ها

وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.