پرش به محتوای اصلی
دوراهی گیج‌کننده؛ لحظه‌ای که داستان قدیمی کار نمی‌کند

دوراهی گیج‌کننده؛ لحظه‌ای که داستان قدیمی کار نمی‌کند

یادگیری تحول‌آفرینچارچوب مرجعپیش‌فرض

نوشته شده در:

داستانی درباره‌ی زندگی‌مان داریم که کمتر به زبان می‌آوریم، اما هر روز با آن زندگی می‌کنیم. داستانی درباره‌ی این‌که کیستیم، چه چیزی برایمان ممکن است، دنیا چطور کار می‌کند و اگر درست رفتار کنیم چه نصیبمان می‌شود. «اگر سخت کار کنم، جایم امن است.» «خانواده همین خانه است و همین آدم‌ها.» «من آدم محکمی هستم و بیمار نمی‌شوم.»

بیشتر وقت‌ها این داستان بی‌صدا کار می‌کند و ما متوجهش نمی‌شویم. تا روزی که دیگر کار نمی‌کند.

نامه‌ی تعدیل نیرو می‌رسد. پزشک با لحنی آرام‌تر از همیشه حرف می‌زند. چمدان‌ها در فرودگاه کشوری غریبه باز می‌شوند. کسی که سال‌ها کنارش زندگی کرده‌اید، می‌گوید دیگر نمی‌خواهد بماند. ناگهان داستانی که زندگی‌تان را با آن معنا می‌کردید، جوابی برای آنچه پیش رویتان است ندارد.

جک مزیرو، پژوهشگر آموزش بزرگسالان، برای این لحظه نامی گذاشت: دوراهی گیج‌کننده (Disorienting dilemma). لحظه‌ای دردناک، که در کنار زخمی که می‌زند، دری هم باز می‌کند.

مزیرو در پژوهشش روی زنانی که پس از سال‌ها به تحصیل برگشته بودند دید که تحول دیدگاه آن‌ها اغلب با تجربه‌ای آغاز می‌شد که با تصویر قبلی‌شان از خود و زندگی جور درنمی‌آمد. بعدها همین تجربه را نخستین گام در روند تحول دیدگاه دانست. اگر با کلیت این نظریه آشنا نیستید، یادگیری تحول‌آفرین نقطه‌ی شروع خوبی است.

دوراهی گیج‌کننده موقعیتی است که با روش‌های همیشگی ما برای فهمیدن و حل کردن مسئله‌ها حل نمی‌شود. مشکل فقط این نیست که اتفاق بدی افتاده؛ مشکل این است که نقشه‌ای که با آن راه را پیدا می‌کردیم، دیگر با زمین زیر پایمان نمی‌خواند.

واژه‌ی «دوراهی» این‌جا معنای خاصی دارد. منظور فقط انتخاب میان دو گزینه نیست؛ منظور ایستادن میان دو جهان است. یک طرف آنچه تا امروز درست می‌پنداشتیم، و طرف دیگر تجربه‌ای که آن را زیر سؤال می‌برد. می‌توانیم تجربه را انکار کنیم تا داستان قدیمی سالم بماند، یا بگذاریم داستان ترک بردارد و ببینیم از دلش چه بیرون می‌آید.

آنچه با داستان فرو می‌ریزد

وقتی چیزی را از دست می‌دهیم، فقط آن چیز را از دست نمی‌دهیم. با از دست دادن کار، گاهی بخشی از هویتمان هم می‌رود: «من کسی هستم که...» دیگر جمله‌ی کاملی نیست. با مهاجرت، فقط شهر عوض نمی‌شود؛ زبانی که در آن بامزه بودیم، جایگاهی که سال‌ها ساخته بودیم، و حس این‌که بلدیم دنیا چطور کار می‌کند، همه یک‌جا جا می‌مانند.

برای همین، دوراهی گیج‌کننده اغلب با احساس‌های تند همراه است: ترس، خشم، شرم، سرزنش خود یا دیگران. مزیرو هم به این احساس‌ها اشاره کرده است، و ادوارد تیلور در مروری بر پژوهش‌های تجربی پس از او نشان می‌دهد که سهم احساس در این روند بسیار بیشتر از آن است که در روایت‌های اولیه دیده می‌شد. این احساس‌ها نشانه‌ی ضعف نیستند. نشانه‌ی این‌اند که چیزی واقعاً مهم تکان خورده است.

در لحظه‌ی بحران هم معمولاً سعی می‌کنیم هرچه سریع‌تر به حالت قبل برگردیم. دنبال کار مشابه می‌گردیم، رابطه‌ی تازه‌ای شبیه قبلی پیدا می‌کنیم، یا خودمان را قانع می‌کنیم که «چیزی عوض نشده». این واکنش طبیعی است و در مواردی هم لازم. اما اگر تنها واکنش ما باشد، فرصتی را که در دل بحران هست از دست می‌دهیم.

چهار چهره‌ی آشنا

مهاجرت شاید روشن‌ترین نمونه باشد. کسی که در ایران پزشک یا مهندس یا معلم بوده، در کشور تازه ممکن است مدتی هیچ‌کس نباشد. مدرکش به رسمیت شناخته نمی‌شود، زبانش لکنت دارد و شوخی‌هایش کسی را نمی‌خنداند. داستان قدیمی، «من آدم موفق و شناخته‌شده‌ای هستم»، دیگر تأیید بیرونی ندارد.

این تجربه می‌تواند ویرانگر باشد. اما همین بی‌نامی گاهی پرسشی را پیش می‌کشد که در زندگی قبلی هرگز فرصت پرسیدنش نبود: «اگر عنوان و جایگاهم را کنار بگذارم، چه کسی هستم؟ و واقعاً چه می‌خواهم؟» برخی در پاسخ همین پرسش، راهی را انتخاب می‌کنند که پیش‌تر حتی جزو گزینه‌هایشان نبود.

پایان یک رابطه‌ی بلند، چه طلاق باشد چه جدایی از شریکی که سال‌ها با او زندگی کرده‌اید، فقط از دست دادن یک آدم نیست. از دست دادن آینده‌ای است که با هم تصور کرده بودید، و گاهی از دست دادن تصویری که از خودتان داشتید: «من آدمی هستم که رابطه‌اش را نگه می‌دارد.»

در دل این درد، پرسش‌هایی پیدا می‌شود که تا آن روز جایی نداشتند. «من در این رابطه چه نقشی داشتم؟» «چه چیزهایی را برای نگه داشتنش از خودم کنار گذاشته بودم؟» «اصلاً از یک رابطه چه می‌خواهم؟» این پرسش‌ها برای سرزنش کردن نیستند؛ برای دیدن‌اند. و دیدن، رابطه‌های بعدی را جور دیگری می‌سازد.

بیکار شدن، به‌خصوص وقتی ناگهانی باشد، یکی از تکان‌دهنده‌ترین تجربه‌های بزرگسالی است. خیلی وقت‌ها بی‌آن‌که بدانیم، ارزش خودمان را با کارمان اندازه می‌گیریم. وقتی کار می‌رود، این پرسش بی‌رحمانه باقی می‌ماند: «حالا من به چه درد می‌خورم؟»

کسی که این پرسش را به‌جای فرار کردن از آن، با دقت نگاه کند، ممکن است چیزهایی کشف کند. شاید ببیند سال‌ها در کاری مانده بود که دوستش نداشت، فقط چون از ناامنی می‌ترسید. شاید ببیند ارزشش بیش از عنوان شغلی‌اش است. شاید هم بفهمد که امنیت، آن‌طور که فکر می‌کرد، هیچ‌وقت در دست کارفرما نبوده است.

بیماری جدی، چه برای خود ما چه برای عزیزی نزدیک، داستان «هنوز وقت هست» را در هم می‌ریزد. ناگهان بدنی که بدیهی‌اش می‌گرفتیم، شکننده به نظر می‌رسد و برنامه‌های «بعداً» معنای دیگری پیدا می‌کنند.

بسیاری از کسانی که چنین تجربه‌ای را از سر گذرانده‌اند، از تغییر اولویت‌هایشان حرف می‌زنند: کمتر کار کردن، بیشتر کنار خانواده بودن، گفتن حرف‌هایی که سال‌ها به تعویق افتاده بود. بیماری هیچ‌وقت هدیه نیست و نباید آن را آراست. اما آنچه در پاسخ به آن انتخاب می‌کنیم، می‌تواند مسیر زندگی را عوض کند.

همیشه یک زلزله نیست

وقتی از دوراهی گیج‌کننده حرف می‌زنیم، معمولاً بحران‌های بزرگ به ذهن می‌آیند. اما تجربه‌ی آدم‌ها نشان می‌دهد که این لحظه همیشه این‌قدر پرسروصدا نیست.

مزیرو خودش میان دو نوع تحول فرق گذاشت: تحولی که ناگهانی و یک‌باره رخ می‌دهد، و تحولی که آرام‌آرام، با جمع شدن تجربه‌های کوچک، شکل می‌گیرد. مرورهای تیلور هم نشان می‌دهد که جرقه‌ی تحول همیشه یک بحران بزرگ نیست؛ گاهی تجربه‌هایی است که کم‌کم روی هم انباشته می‌شوند.

جمله‌ای از فرزندتان که دیگر نمی‌توانید نادیده بگیرید. کتابی که چیزی را در شما جابه‌جا کرد. سفری که در آن آدم‌هایی را دیدید که با کمترین امکانات، شادتر از شما زندگی می‌کردند. یا خستگی‌ای که هر روز کمی سنگین‌تر شد تا روزی که فهمیدید دیگر نمی‌خواهید این‌طور ادامه دهید. این‌ها هم می‌توانند لحظه‌ای باشند که داستان قدیمی ترک برمی‌دارد.

زخم و در

مهم است صادق باشیم: دوراهی گیج‌کننده خودبه‌خود به تحول نمی‌رسد. بحران می‌تواند فقط زخم بزند، آدم را در خودش فرو ببرد و سال‌ها او را تلخ‌تر کند. خیلی‌ها پس از یک تجربه‌ی سخت، به‌جای بازتر شدن، بسته‌تر می‌شوند و داستان قدیمی را محکم‌تر از قبل می‌چسبند. این انتخابی سرزنش‌کردنی نیست؛ چه بسا تنها راه دوام آوردن است.

در تجربه‌ی آدم‌ها و در پژوهش‌ها، چند چیز بارها تکرار می‌شود.

پرسیدن به‌جای فقط تحمل کردن. به استدلال مزیرو، تحول وقتی ممکن می‌شود که از بحران بپرسیم این موقعیت درباره‌ی باورهای من چه چیزی را آشکار می‌کند، و فقط دنبال راه عبور از آن نباشیم. این پرسیدن در [پرسش از پیش‌فرض‌ها](/b/21-questioning-assumptions) مفصل‌تر آمده است.

تنها نماندن. مرورهای تیلور بارها به اهمیت رابطه‌ها در این روند می‌رسند: کسانی که در بحران با دیگران حرف می‌زنند، شنیده می‌شوند و تجربه‌ی مشابه دیگران را می‌شنوند، راحت‌تر می‌توانند معنای تازه‌ای بسازند. فهمیدن این‌که دیگران هم چنین مسیری را رفته‌اند، از بار شرم کم می‌کند.

زمان دادن. بحران را نمی‌شود عجله‌ای پشت سر گذاشت. گاهی ماه‌ها یا سال‌ها طول می‌کشد تا معنای یک تجربه روشن شود. اجازه دادن به خود برای گیج بودن، بخشی از مسیر است.

عمل کردن. دیدگاه تازه تا وقتی در ذهن بماند، شکننده است. مزیرو آزمودن قدم‌های کوچک بر اساس نگاه جدید را بخشی از خود تحول می‌داند.

دو پرسش متفاوت

شاید مفیدترین تغییر، تغییر در پرسشی باشد که از بحران می‌کنیم.

پرسش اول این است: «چرا این برای من اتفاق افتاد؟» این پرسش طبیعی است و حق داریم آن را بپرسیم. اما اغلب ما را در گذشته نگه می‌دارد و پاسخی هم ندارد که آراممان کند.

پرسش دوم این است: «این اتفاق چه چیزی را درباره‌ی داستانی که با آن زندگی می‌کردم نشانم می‌دهد؟» این پرسش درد را پاک نمی‌کند، اما رو به آینده دارد. به‌جای آن‌که بحران فقط چیزی باشد که بر سر ما آمده، آن را به منبعی برای دیدن تبدیل می‌کند.

کسی که کارش را از دست داده، با پرسش اول می‌ماند و تلخ می‌شود. با پرسش دوم ممکن است بفهمد سال‌ها از ترس، نه از انتخاب، در جایش مانده بود. هر دو درد دارند؛ فقط یکی دری باز می‌کند.

این تمرین را در لحظه‌ای آرام انجام دهید، نه در اوج یک بحران تازه. اگر تجربه‌ای که سراغش می‌روید هنوز خیلی تازه و سنگین است، بهتر است صبر کنید.

تجربه‌ای را انتخاب کنید که زمانی دنیایتان را به هم ریخت: مهاجرت، جدایی، بیکاری، بیماری، یا هر تکان دیگری. داستانی را که پیش از آن تجربه با آن زندگی می‌کردید در یک یا دو جمله بنویسید؛ مثلاً: «اگر همه‌چیز را درست انجام دهم، اتفاق بدی نمی‌افتد.» بعد نامه‌ی کوتاهی خطاب به همین داستان بنویسید: چه چیزهایی به شما داد، کجا کمکتان کرد و کجا دیگر کار نکرد. در پایان نامه یک جمله بنویسید که امروز به‌جای آن داستان می‌گذارید؛ حتی اگر هنوز کامل نیست و حتی اگر فقط یک پرسش است. قرار نیست با گذشته کامل خداحافظی کنید؛ کافی است داستان قدیمی را یک داستان ببینید، نه خود واقعیت.

اگر بحرانی که از سر می‌گذرانید با اندوه یا اضطرابی شدید و پایدار، بی‌خوابی طولانی یا فکر آسیب به خود همراه است، با یک روان‌شناس یا روان‌پزشک حرف بزنید. صدای مشاور بهزیستی (۱۴۸۰) و اورژانس اجتماعی (۱۲۳) هم در دسترس‌اند.

منابع

بازدید: ۴۰ دیدگاه

دیدگاه‌ها

وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.