
منشا بودن؛ وقتی دنبال مقصر نمیگردیم
منشا بودنشکایتهای پایدارپیشوایی
جلسهی کاری تمام شده و پروژه باز هم عقب افتاده است. در راه خانه، ذهنتان فهرستی آماده دارد: تیم فنی دیر جواب داد، مدیر هدفها را وسط کار عوض کرد، مشتری تصمیمش را نمیگرفت. همهی اینها هم درست است. و عجیب اینکه مرور این فهرست کمی آرامتان میکند. دستکم تقصیر شما نبود.
اما فردا صبح که سر کار برمیگردید، همهچیز همان است. تیم فنی همانقدر کند است، مدیر همانقدر بیثبات، و شما همانقدر درمانده. فهرست مقصرها کمی آرامش داد، اما هیچ دری را باز نکرد.
این چرخه در کار، خانواده و رابطهها آشناست. سرزنش کردن آرام میکند، اما گیر میاندازد. جای دیگری هم برای ایستادن هست: منشا بودن.
وسوسهی سرزنش
سرزنش کردن، چه سرزنش دیگران باشد چه شرایط، چند چیز به ما میدهد که دل کندن از آنها آسان نیست.
نخستین سود، حق به جانب بودن است: وقتی مقصر بیرون است، ما در طرف درست ماجرا ایستادهایم، و این حس خوشایند است، بهخصوص وقتی واقعاً آسیب دیدهایم. اگر تقصیر دیگری باشد، لازم هم نیست کاری کنیم که شاید شکست بخورد؛ منتظر میمانیم تا او عوض شود. و داستان «با من بد رفتار شد» همدردی میآورد. دوستانمان سر تکان میدهند و حق را به ما میدهند.
مشکل اینجاست که همهی اینها یک بها دارند: وقتی همهی علتها بیرون از ما باشند، همهی قدرت تغییر هم بیرون از ماست. ما تماشاگر زندگی خودمان میشویم؛ کسی که منتظر است دیگران، اقتصاد، مدیر یا همسرش عوض شوند تا حالش بهتر شود.
منشا، نه مقصر
منشا بودن به این معناست که خودتان را جایی ببینید که پاسخ به موقعیت از آنجا شروع میشود. نه اینکه بگویید «همهچیز تقصیر من است»، بلکه اینکه بپرسید: «با آنچه پیش آمده، من از اینجا چه میکنم؟»
ورنر ارهارد، مایکل جنسن، اقتصاددان مدرسهی کسبوکار هاروارد، و همکارشان کاری گرنجر در فصلی که برای کتاب The Handbook for Teaching Leadership نوشتهاند، «منشا ماجرا بودن» (Being cause in the matter) را یکی از پایههای پیشوایی میدانند. آنها تأکید میکنند که این یک ادعای واقعی دربارهی علت رویدادها نیست و ربطی به تقصیر یا سرزنش ندارد؛ جایگاهی است که آدم آگاهانه انتخاب میکند و از آن عمل میکند. ارهارد و کارش در [ورنر ارهارد](/b/3-werner-erhard) آمده است.
منشا بودن با مقصر بودن یکی نیست. مقصر بودن به گذشته نگاه میکند و حکم صادر میکند. منشا بودن به آینده نگاه میکند و امکان خلق میکند.
منشا بودن به معنای انکار واقعیت نیست. تیم فنی واقعاً دیر جواب داد. مدیر واقعاً هدفها را عوض کرد. منشا بودن این واقعیتها را پاک نمیکند؛ فقط میپرسد شما در برابرشان کجا میایستید.
منشا بودن به معنای سرزنش خود نیست. کسی که بهجای سرزنش دیگران خودش را سرزنش میکند، هنوز در همان بازی تقصیر است؛ فقط مقصر را عوض کرده است. منشا بودن از کل این بازی بیرون میآید.
منشا بودن، سرزنش قربانی نیست
کسی که در خانواده آسیب دیده، کسی که بیعدالتی را تجربه کرده، کسی که بیماری ناخواستهای گرفته یا در بحرانی اقتصادی کارش را از دست داده، مقصر آنچه بر سرش آمده نیست. هیچ نگاهی، از جمله منشا بودن، نباید به اینجا برسد که «لابد خودت خواستی» یا «اگر درست فکر میکردی اینطور نمیشد». این جملهها نه درستاند و نه انسانی.
فیلیپ بریکمن و همکارانش در مقالهای مشهور تمایزی را مطرح کردند که اینجا کمک میکند: مسئولیت به وجود آمدن یک مشکل با مسئولیت پیدا کردن راهحل آن فرق دارد. در یکی از الگوهایی که آنها توصیف میکنند، میشود کسی را مسئول به وجود آمدن مشکل ندانست و در عین حال، او را کسی دید که میتواند در پیدا کردن راه سهمی داشته باشد. به گفتهی آنها، اینکه چه مدلی از مسئولیت را برای خودمان و دیگران به کار میبریم، بر توانایی، جایگاه و بهزیستی ما اثر میگذارد.
منشا بودن در همین فضای دوم زندگی میکند. شما مسئول زخمی که خوردهاید نیستید. اما شاید بتوانید منشا کاری باشید که از امروز با آن زخم میکنید: کمک گرفتن، گفتوگو، مرزگذاری، یا پیدا کردن جمعی که همراهتان باشد. و گاهی منشا بودن درست به شکل بلند شدن و اعتراض کردن به بیعدالتی درمیآید؛ نه پذیرفتن آرام آن.
منشا بودن انتخابی است که هر کس فقط برای خودش میکند. وقتی آن را به چماقی برای دیگران تبدیل کنیم، «تو باید منشا باشی!»، دیگر منشا بودن نیست؛ سرزنش تازهای است در لباسی دیگر.
قربانی و منشا
شاید سادهترین راه فهمیدن منشا بودن، مقایسهی دو جایگاه باشد که در هر موقعیتی میتوانیم در آن بایستیم.
در جایگاه قربانی، پرسش اصلی این است: «چه کسی این کار را با من کرد؟» زبانش پر از «او نگذاشت»، «شرایط اجازه نداد» و «من چارهای نداشتم» است. انرژیاش صرف توضیح دادن و توجیه کردن میشود.
در جایگاه منشا، پرسش اصلی این است: «حالا با این چه میکنم؟» زبانش پر از «من انتخاب میکنم»، «من درخواست میکنم» و «من اینجا سهم داشتم» است. انرژیاش صرف خلق کردن میشود.
هیچکدام از ما همیشه در یکی از این دو جایگاه نیستیم. بیشتر روزها بینشان رفتوآمد میکنیم. لازم نیست هرگز قربانی نباشیم؛ کافی است ببینیم کجا ایستادهایم و بدانیم که جایگاه دیگری هم در دسترس است.
در زندگی روزمره
در کار: کارمندی که سالها از مدیرش گله داشت که «هیچوقت بازخورد نمیدهد»، یک روز بهجای گله کردن، وقت ملاقات میگیرد و از او میخواهد ماهی یک بار نیم ساعت دربارهی کارش حرف بزنند. مدیر شاید هنوز آن مدیر ایدهآل نباشد، اما کارمند دیگر منتظر نمانده است.
در خانواده: دختری که همیشه احساس میکرد مادرش او را نمیفهمد، میبیند سالهاست چیزی از زندگی واقعیاش به مادر نگفته است. این کشف مادر را بیتقصیر نمیکند، اما به دختر قدمی نشان میدهد که در دست خودش است: شروع یک گفتوگوی تازه.
در رابطه: زوجی که هر دعوایشان به «تو همیشه...» ختم میشد، قرار میگذارند در بحث بعدی هر کدام اول بگوید سهم خودش چه بوده است. دعوا تمام نمیشود، اما شکلش عوض میشود.
در تیم: وقتی پروژهای شکست میخورد، تیمی که در فضای منشا بودن کار میکند، بهجای پیدا کردن مقصر، میپرسد کدام قاعده یا روند کار نکرد و چطور میشود اصلاحش کرد. نتیجه معمولاً این است که آدمها راحتتر اشتباهشان را میگویند، چون نمیترسند قربانی شوند.
«سهم من چه بود؟»
شاید کاربردیترین ابزار منشا بودن، یک پرسش ساده باشد: «سهم من در این ماجرا چه بود؟»
این پرسش ادعا نمیکند که تمام ماجرا تقصیر شماست. فقط از شما میخواهد در میان همهی عوامل بیرونی، آن تکهای را پیدا کنید که در دست خودتان بوده است. شاید چیزی را نگفتید. شاید درخواستی را روشن نکردید. شاید علامتهای هشدار را دیدید و نادیده گرفتید. شاید هم واقعاً سهم کوچکی داشتید؛ و این هم اشکالی ندارد.
پیدا کردن سهم خودمان، برخلاف انتظار، معمولاً حس سبکی میآورد. چون همان تکهای است که میتوانیم کاری با آن بکنیم. سهم دیگران را نمیتوانیم عوض کنیم؛ سهم خودمان را میتوانیم.
و وقتی سهم خودمان را میپذیریم، اغلب فضایی برای دیگران هم باز میشود که سهمشان را ببینند. سرزنش، دیوار دفاع میسازد؛ پذیرفتن، دعوت به گفتوگو است.
وقتی منشا بودن سخت است
منشا بودن همیشه حس خوبی ندارد. لحظههایی هست که تمام وجودتان میخواهد حق را به خودتان بدهد و ماجرا را تمام کند. خشمگیناید، خستهاید، و پرسیدن «سهم من چه بود؟» درست مثل نمک روی زخم است.
در این لحظهها لازم نیست به خودتان فشار بیاورید. احساسها اول باید دیده و پذیرفته شوند. میشود خشمگین بود و هنوز منشا بود؛ میشود اندوهگین بود و هنوز انتخاب کرد. منشا بودن سرکوب کردن احساس نیست؛ یعنی اجازه ندهیم احساس، تنها تصمیمگیرندهی قدم بعدی باشد.
گاهی هم درستترین کاری که از جایگاه منشا میتوانید بکنید، استراحت کردن است: اینکه بپذیرید امروز توان گفتوگوی سخت را ندارید و آن را آگاهانه به روز دیگری بسپارید. این هم انتخاب است، نه فرار. فرقش در این است که خودتان تصمیم گرفتهاید، نه شرایط.
این تمرین را در یک ربع ساعت آرام انجام دهید.
شکایتی را انتخاب کنید که این روزها زیاد تکرارش میکنید؛ در ذهنتان یا برای دیگران. مثلاً: «همکارانم هیچوقت سر وقت کارشان را تحویل نمیدهند.» آن را همانطور که هست بنویسید، بیآنکه نرمش کنید. زیرش بنویسید این شکایت چه چیزی به شما میدهد (حق به جانب بودن؟ رهایی از یک گفتوگوی سخت؟ همدردی دیگران؟) و چه بهایی برایتان دارد (انرژی؟ رابطه؟ آرامش؟). صادق باشید. حالا همان موقعیت را از جایگاه منشا بازنویسی کنید، با این شروع: «با آنچه هست، من از اینجا...» مثلاً: «با آنچه هست، من از اینجا با تیم دربارهی زمانبندیها گفتوگو میکنم و روشن میخواهم که اگر کاری دیر میشود، از قبل خبرم کنند.»
قرار نیست شکایت را سرکوب کنید. فقط ببینید از آن موقعیت، راه دیگری هم هست.
منابع
- Brickman, P., Rabinowitz, V. C., Karuza, J., Coates, D., Cohn, E., & Kidder, L. (1982). Models of helping and coping. American Psychologist.
- Erhard, W., Jensen, M. C., & Granger, K. L. (2012). Creating leaders: An ontological/phenomenological model. In The handbook for teaching leadership. Sage.
دیدگاهها
وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.