
شبکهی باورها و پارادایم شخصی
به تار عنکبوتی که گوشهی پنجره بسته شده نگاه کنید. اگر یکی از رشتههای کناری را بکشید، کل تار میلرزد. اگر یکی از رشتههای مرکزی را ببرید، شکل تار عوض میشود. باورهای ما هم کموبیش همینطورند. و این تصویر توضیح میدهد که چرا گاهی تصمیم میگیریم «فقط یک باور» را عوض کنیم و نمیشود.
شبکه و مرکز آن
دبلیو. وی. کواین و جی. اس. اولیان در کتاب The Web of Belief استدلال میکنند که باورها تکتک و جدا از هم نیستند؛ به هم تکیه میکنند. وقتی تجربهی تازهای با باورهای قبلیمان تعارض پیدا میکند، باید شواهد را بسنجیم و یکی از باورهای متعارض را کنار بگذاریم. اما کدام را؟ شبکه همینجا به کار میآید: معمولاً باوری را کنار میگذاریم که کمترین آشفتگی را در بقیهی شبکه ایجاد کند.
این نکته ساده به نظر میرسد، اما پیامد بزرگی دارد. از همین اصل میشود نتیجه گرفت که باورهایی که در مرکز شبکهاند، باورهایی که باورهای زیادی به آنها تکیه کردهاند، معمولاً آخرین باورهاییاند که کنار گذاشته میشوند. ذهن ترجیح میدهد ده باور حاشیهای را عوض کند تا یک باور مرکزی را.
فرض کنید کسی تصمیم میگیرد «در جلسهها بیشتر حرف بزنم». این یک تغییر رفتاری کوچک است. اما اگر در مرکز شبکهی باورهایش این باشد که «حرف من ارزش شنیدن ندارد»، این تغییر کوچک با کل شبکه در تعارض است. چند جلسه دوام میآورد و بعد، بیسروصدا، به حالت قبل برمیگردد.
مشکل اراده نیست. یک رشتهی حاشیهای را عوض کردهایم، در حالی که شبکه از مرکز شکل گرفته. شبکه تعادلش را حفظ میکند و رشتهی تازه را پس میزند.
پارادایم شخصی
تامس کوهن در «ساختار انقلابهای علمی» استدلال کرد که دانشمندان درون «پارادایم»ها کار میکنند: چارچوبهایی که تعیین میکنند چه چیزی مسئله است، چه چیزی شاهد است و چه پاسخی قابل قبول است. به گفتهی او، تغییر پارادایم اصلاح تدریجی نیست؛ بیشتر شبیه یک چرخش ناگهانی است که «یکباره» رخ میدهد.
رابین لوپوادون این پرسش را مطرح میکند که آیا در زندگی شخصی هم چنین چیزی رخ میدهد، و نمونههایی مثل تغییر ایمان یا از دست دادن آن را بررسی میکند. ایدهی «پارادایم شخصی» به ما کمک میکند ببینیم چرا بعضی تغییرها ناگهانی و یکجا رخ میدهند. وقتی یک باور مرکزی جابهجا میشود، باورهای زیادی همراهش جابهجا میشوند؛ آدم احساس میکند دنیا را از نو میبیند.
اگر باورها شبکهاند، تغییر پایدار کمتر از راه اضافه کردن عادتهای تازه و بیشتر از راه دیدن باورهای مرکزی رخ میدهد. دیدن، اولین قدم است، همان کاری که در پرسش از پیشفرضها از آن گفتیم: تا وقتی باور مرکزی را «واقعیت» بدانیم، نه باور، حتی به فکرمان نمیرسد که میشود آن را بازبینی کرد.
اینجا تفاوت بهبود و تحول روشن میشود. بهبود، رشتههای حاشیهای را محکمتر یا مرتبتر میکند. تحول، شکل تار را عوض میکند. و این یکی معمولاً با یک لحظهی دیدن شروع میشود: «عجب، من همیشه فرض کرده بودم که...»
این تغییر بیخطر هم نیست. کواین و اولیان یادآوری میکنند که محافظهکاری در باورها بیدلیل نیست؛ شبکهای که با هر تجربهی تازه از هم بپاشد، به درد زندگی نمیخورد. پس قرار نیست باورهای مرکزی را راحت دور بریزیم. کافی است بتوانیم آنها را ببینیم، بسنجیم و اگر لازم شد، با آگاهی جابهجایشان کنیم.
دفعهی بعد که تغییری کوچک دوام نیاورد، شاید ارزش داشته باشد به جای سرزنش خود، به تار عنکبوت فکر کنید: این رشته به کدام رشتهی مرکزی وصل است؟
منابع
- Kuhn, T. S. (1962). The structure of scientific revolutions. University of Chicago Press.
- Le Poidevin, R. (2021). Religious conversion and loss of faith: Cases of personal paradigm shift? Sophia.
- Quine, W. V., & Ullian, J. S. (1978). The web of belief. McGraw-Hill.
دیدگاهها
وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.