
ذهن نوآموز؛ چرا دانستن جلوی دیدن را میگیرد؟
هر چه بیشتر میدانیم، باید بهتر ببینیم. این منطقی به نظر میرسد. اما تجربهی بسیاری از آدمهای باتجربه خلافش را نشان میدهد: پزشکی که تشخیص نادر را نمیبیند چون «این علائم همیشه نشانهی همان بیماری معمولی است»، مدیری که بازار تازه را نمیبیند چون «این صنعت را بیست سال است میشناسم». تناقض همینجاست: چطور دانستن میتواند جلوی دیدن را بگیرد؟
دانستنی که دیدن را شکل میدهد
نوروود راسل هنسن، فیلسوف علم، مثالی ماندگار دارد. او میپرسد: اگر یوهانس کپلر و تیکو براهه در سپیدهدم کنار هم بایستند و به طلوع نگاه کنند، آیا یک چیز را میبینند؟ کپلر خورشید را ثابت میدانست و زمین را متحرک؛ تیکو خورشید را در حال حرکت به دور زمین میدید. هنسن استدلال میکند که مشاهده «نظریهبار» است: آنچه میبینیم، از پیش با آنچه میدانیم شکل گرفته.
این حرف به این معنا نیست که دانش بد است. بدون پیشدانستهها اصلاً چیزی نمیبینیم؛ فقط لکههای رنگ و صدا داریم. اما همان دانستهها، مرز دیدن را هم تعیین میکنند.
هانس-گئورگ گادامر، از راه هرمنوتیک، حرفی نزدیک به این دارد. او میگوید پیشداوریها، یا آنچه پیش از فهم با خود میآوریم، شرط فهماند. هیچکس با ذهن خالی به سراغ متن یا آدم یا موقعیتی نمیرود. داشتن پیشداوری گریزناپذیر است؛ میماند اینکه آیا میتوانیم آنها را در معرض آزمون بگذاریم.
اینجا مسئله روشنتر میشود. دانستن به خودی خود جلوی دیدن را نمیگیرد. چیزی که جلوی دیدن را میگیرد، آن چیزی است که اینجا «دانستگی» مینامم: حالتی که در آن دانستههایمان را دیگر بهعنوان دانسته نمیبینیم و آنها را خود واقعیت میپنداریم.
ذهن نوآموز
شونریو سوزوکی، معلم ذن، این حالت را با یک جملهی ساده توضیح میدهد: «در ذهن نوآموز امکانهای بسیاری هست؛ در ذهن متخصص، امکانهای اندکی». ذهن نوآموز ذهن بسته نیست؛ به تعبیر سوزوکی، ذهنی خالی و آماده است، به روی همهچیز باز.
سوزوکی ذهن نوآموز را مرحلهای نمیداند که پشت سر بگذاریم. به گفتهی او، هدف تمرین همیشه نگه داشتن ذهن نوآموز است. و به گمان من، متخصص شدن آسانتر از نوآموز ماندن است؛ چون تخصص خود به خود انباشته میشود، اما گشودگی باید هر بار از نو انتخاب شود.
میشود پیشفرضها را یکییکی پیدا کرد و زیر سؤال برد؛ کاری که در پرسش از پیشفرضها از آن گفتیم. این کار ارزشمند است، اما هنوز درون منطق دانستن میماند: پیشفرض قدیمی را با دانستهی بهتری جایگزین میکنیم. ذهن نوآموز چیز دیگری است؛ شیوهای از بودن است، نه یک فن. در این حالت خود نیاز به «از قبل دانستن» کنار گذاشته میشود، و فلان پیشفرض فقط بخشی از آن است.
این تفاوت در عمل خودش را نشان میدهد. کسی که پیشفرضهایش را بررسی میکند، میپرسد: «آیا این درست است؟» کسی که با ذهن نوآموز نگاه میکند، میپرسد: «اینجا چه هست که تا حالا ندیدهام؟»
برای آدمهای باتجربه این کار سختتر است، چون تجربه هویت میسازد. وقتی سالها کسی بودهایم که «میداند»، «نمیدانم» گفتن فقط اعتراف به کمبود اطلاعات نیست؛ تهدیدی برای اینکه چه کسی هستیم به حساب میآید. و درست همینجا فرصتی هم پنهان است: آدم باتجربهای که بتواند برای مدتی نوآموز شود، هم دانش دارد و هم گشودگی؛ ترکیبی که بهندرت پیدا میشود.
یک بار، موقعیتی آشنا را تازه ببینید: یکی را انتخاب کنید، جلسهی هفتگی، مسیر هر روزه، گفتوگو با کسی که خوب میشناسید. و فقط یک بار، با این قصد واردش شوید که یک چیز تازه در آن ببینید. نه برای نتیجهای خاص، فقط برای دیدن.
منابع
- Gadamer, H.-G. (2004). Truth and method. Continuum.
- Hanson, N. R. (1958). Patterns of discovery. Cambridge University Press.
- Suzuki, S. (1970). Zen mind, beginner's mind. Weatherhill.
دیدگاهها
وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.