
فقط چهار هزار هفته
چند هفته است عددی را با خودم این طرف و آن طرف میبرم: چهار هزار. الیور برکمن، روزنامهنگاری که سالها دربارهی بهرهوری نوشته، کتابش را با همین حساب شروع میکند: اگر هشتاد سال عمر کنید، حدود چهار هزار هفته زندگی کردهاید. نود سال، نزدیک چهار هزار و هفتصد هفته. و پیرترین آدمی که سنش ثبت شده، با صد و بیست و دو سال، فقط حدود شش هزار و چهارصد هفته داشت. برکمن مینویسد اولین بار که این حساب را کرد، حالش به هم خورد. بعد از دوستانش پرسید به نظرشان یک آدم معمولی چند هفته عمر میکند، و یکی از آنها عددی ششرقمی گفت، در حالی که به حساب برکمن، سیصد و ده هزار هفته تقریباً عمر کل تمدن بشر از روزگار سومریهاست. عدد چهار هزار هفته مرا هم تکان داد، ولی نه به آن شکلی که انتظارش را داشتم. اول خواستم با آن کاری بکنم: برنامهریزی دقیقتر، فهرست کوتاهتر، هفتههایی که هدر نروند. و همین خواستن، به گمانم، خودش بخشی از مسئله است.
داراییای به نام زمان
قدیمیترین جوابی که به این عدد دادهاند، مدیریت است. سنکا، فیلسوف رومی، نخستین نامه از نامههایش به دوستش لوسیلیوس را با همین شروع میکند: وقتت را جمع کن و نگه دار، وقتی که تا امروز به زور از دستت گرفتهاند یا دزدیدهاند یا از دستت لیز خورده است. و جملهای مینویسد که شاید معروفترین جملهی آن نامه باشد: «هیچ چیز، لوسیلیوس، از آن ما نیست، جز زمان.» آدمها به نظر او چیزهای ارزان و جایگزینپذیر را به حساب میآورند، ولی هرگز خودشان را بدهکار نمیدانند وقتی کسی از زمانش به آنها داده است. در این تصویر، زمان دارایی است، مثل پولی که میشود هدرش داد یا خوب خرجش کرد. و بیشتر کتابهای مدیریت زمان با همین تصویر کار میکنند، حتی اگر نامی از سنکا نبرد.
برکمن درست همینجا راهش را جدا میکند. او در فصلی که «دام کارایی» نام گرفته، میگوید احساس اینکه باید بیشتر از آنچه میتوانیم انجام دهیم، از نظر منطقی ناممکن است: اگر برای همهی کارهایی که میخواهید یا فکر میکنید وظیفهتان است وقت ندارید، خب، وقت ندارید. ولی ما کمتر اینطور فکر میکنیم، چون آن وقت مجبور میشویم با حقیقت دردناک محدودیتهایمان روبهرو شویم: اینکه کدام توپها را بیفتیم بگذاریم، کدام آدمها را ناامید کنیم، و از کدام آرزوها دست بکشیم. به جای این رودررویی، کارآمدتر شدن را امتحان میکنیم. و هر چه کارآمدتر میشویم، کار بیشتری به سمتمان میآید.
این ایراد، به گمان من، فقط به فهرست کارها مربوط نیست. به خود تصویر دارایی برمیگردد. اگر زمان چیزی است که دارم، پس تنها کار معقول با آن، استفادهی بهینه است، و هر هفتهای که «بهینه» نگذرد، ضرر است. با چنین حسابی، چهار هزار هفته عددی است که فقط میشود از آن عقب افتاد.
زمانی که خود ما هستیم
برکمن تصویر دیگری را از هایدگر وام میگیرد، و خودش اعتراف میکند که فیلسوفان هنوز سر معنای دقیقش بحث دارند. به روایت او، هایدگر میگوید بودنِ انسان از زمان محدودش جدا نیست: هستی در فاصلهی میان تولد و مرگ، با یقین به اینکه پایان میآید و بیخبری از اینکه کی. معمولاً میگوییم مقدار محدودی زمان «داریم». از چشم هایدگر شاید درستتر باشد بگوییم مقدار محدودی زمان «هستیم». و آنچه هایدگر «بودن به سوی مرگ» مینامد، به روایت برکمن، زندگی بیمارگونه با فکر مرگ نیست. زیستن با چشم باز به همین محدودیت است. چیزی که از این منظر بیمارگونه است، کاری است که بیشتر وقتها میکنیم: سرگرم کردن خودمان، گم شدن در شلوغی، و تلاش بیهوده برای «تمام کردن همهی کارها»، که راه دیگری است برای طفره رفتن از تصمیم دربارهی اینکه با زمان محدودمان چه کنیم.
و بعد جملهای که در این کتاب بیش از هر جملهی دیگری با من ماند: هیچکس واقعاً چهار هزار هفته ندارد. ممکن است کمتر عمر کند، اما مسئله فقط این نیست: هیچکس حتی یک هفته را هم «ندارد»، به این معنا که بتواند تضمین کند آن هفته میرسد یا همانطور که میخواهد خرجش میکند. هر کسی خودش را در هر لحظه، همانطور که میرسد، پیدا میکند. برکمن میگوید فرض اینکه زمان را میشود تصاحب و کنترل کرد، پیشفرض ناگفتهی تقریباً همهی برنامهریزی و نگرانی ما دربارهی آینده است، و برای همین منبع همیشگی اضطراب. برای کسی که میخواهد با این نداشتن کنار بیاید، کنار آمدن با عدم قطعیت از زاویهی دیگری به آن میپردازد. و اینکه هر انتخاب در این زمان محدود چیزی را از ما میگیرد، موضوع هر انتخاب یک فقدان است.
برکمن یک چرخش دیگر هم دارد که حساب را وارونه میکند. میپرسد چرا فرض میکنیم زمان بیپایان حالت عادی است و مرگپذیری تخطیای ناروا؟ چرا چهار هزار هفته را عددی کوچک ببینیم، چون کنار بینهایت ناچیز است، و نه عددی بزرگ، چون خیلی بیشتر از هفتههایی است که اگر به دنیا نیامده بودیم داشتیم؟ شاید از ما چیزی دزدیده نشده؛ شاید داشتن هر مقدار زمان، خودش تقریباً معجزه است.
پس با دو تصویر ماندهام. سنکا میگوید زمان تنها چیزی است که از آن ماست، پس نگهش دار. برکمن، به پیروی از هایدگر، میگوید زمان را اصلاً نداریم، چون خود ما زمانیم. اولی مرا به حساب و کتاب میکشاند، و حساب و کتاب از چهار هزار هفته بهآسانی اضطراب میسازد. دومی آرامتر است، ولی نمیدانم با آن چطور صبح دوشنبه را شروع کنم، وقتی چند کار هست که واقعاً باید تا ظهر انجام شوند.
شاید برکمن خودش هم جواب کاملی نداشته باشد. اعتراف میکند که خودش هم زندگی روزمرهاش را در پذیرش همیشگی و بیلرزش مرگپذیری نمیگذراند، و اضافه میکند که شاید هیچکس نمیگذراند. همان سنکایی هم که زمان را دارایی میدانست، در همان نامه مینویسد که ما هر روز میمیریم و بخش بزرگ مرگ پشت سرمان است، نه پیش رو.
نمیدانم کدام تصویر درستتر است: زمانی که باید نگهش دارم، یا زمانی که خودم هستم و نمیشود نگهش داشت.
منابع
- Burkeman, O. (2021). Four Thousand Weeks: Time Management for Mortals. The Bodley Head.
- Seneca. (1917). Ad Lucilium Epistulae Morales. William Heinemann.
دیدگاهها
وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.