پرش به محتوای اصلی
آنچه در دیگران تحمل نمی‌کنیم

آنچه در دیگران تحمل نمی‌کنیم

شکایت‌های پایدارپیش‌فرض

نوشته شده در:

بعضی رفتارها در دیگران بیش از اندازه عصبانی‌ام می‌کنند، در حالی که از کنار رفتارهای بدتر به‌آسانی می‌گذرم. کسی که از کارهای خودش زیاد تعریف می‌کند، یا کسی که بی‌پروا «نه» می‌گوید، در من واکنشی برمی‌انگیزد که با اندازه‌ی کارش جور درنمی‌آید. سایه در روان‌شناسی یونگ و آنچه روان‌شناسی اعماق «فرافکنی» می‌نامد، دو نام برای همین ناهمخوانی‌اند؛ می‌خواهم ببینم چه چیزی را روشن می‌کنند، و کجا دیگر به کار نمی‌آیند.

چیزی که کنار گذاشته شد

رابرت جانسون، تحلیل‌گر یونگی، در کتاب کوتاهی درباره‌ی سایه سه لایه را از هم جدا می‌کند. پرسونا تصویری است که دوست داریم جهان از ما ببیند، چیزی شبیه لباس روانی. من آگاه همان بخشی است که از خودمان می‌شناسیم. و سایه بخشی است که نمی‌بینیم یا نمی‌شناسیم.

پیش از ادامه، یک قید که به گمان من در بیشتر نوشته‌ها درباره‌ی سایه گم می‌شود. سایه و فرافکنی چارچوب‌هایی تفسیری‌اند، نه یافته‌هایی آزمایشگاهی. از کار تحلیل‌گران با رؤیا، اسطوره و تجربه‌ی مراجعانشان بیرون آمده‌اند و کارشان این است که تجربه‌ای را قابل دیدن کنند، نه این‌که چیزی را اثبات کنند. می‌شود با آن‌ها به واکنش‌های خود نگاه کرد، ولی نمی‌شود گفت «پژوهش ثابت کرده» که خشم من از دیگری همیشه سایه‌ی خود من است. در بخش آخر، جایی که پای یک آزمایش واقعی به میان می‌آید، این تفاوت اهمیت پیدا می‌کند.

در همین کتاب، سایه از یک مرتب‌سازی ساخته می‌شود. در جریان بزرگ شدن، ویژگی‌هایمان را به دو دسته تقسیم می‌کنیم: آن‌هایی که جامعه می‌پذیرد و آن‌هایی که باید کنار گذاشته شوند. کتاب این کار را لازم می‌داند؛ بی آن رفتار متمدنانه‌ای در کار نبود. اما ویژگی‌های پس‌زده از میان نمی‌روند. در گوشه‌های تاریک شخصیت جمع می‌شوند و اگر به اندازه‌ی کافی پنهان بمانند، زندگی خودشان را پیدا می‌کنند.

این مرتب‌سازی دلبخواهی‌تر از آن است که به نظر می‌رسد. مثال‌های کتاب ساده‌اند: در یک فرهنگ برای احترام در جای مقدس کفش به پا می‌کنند و در فرهنگ دیگر کفش را درمی‌آورند، و فردیت در یک جامعه فضیلت است و در جامعه‌ی دیگر گناه. پس آنچه به سایه‌ی من رفته، تا حد زیادی به این بستگی دارد که کجا و در کدام خانه بزرگ شده‌ام.

قاعده‌ای که همه‌ی این بحث بر آن تکیه دارد، کوتاه است: هیچ ویژگی‌ای دور ریخته نمی‌شود، فقط جایش عوض می‌شود.

فرافکنی، راه آسان‌تر

جانسون می‌گوید اگر آگاهانه روی سایه کار نکنیم، تقریباً همیشه فرافکنی می‌شود: آن را روی کس یا چیز دیگری می‌گذاریم تا مسئولیتش با ما نباشد. و اضافه می‌کند که فرافکنی همیشه آسان‌تر از جذب کردن است.

اگر این را جدی بگیرم، عصبانیتم از آدمی که از خودش تعریف می‌کند معنای دیگری پیدا می‌کند. شاید چیزی که در او تحمل نمی‌کنم، میلی است که خودم سال‌ها پس زده‌ام: میل به دیده شدن، به گفتن «این کار من بود». او آن را آشکار زندگی می‌کند و من پنهان نگهش داشته‌ام، و خشم من بهایی است که برای نگه داشتن این پنهان‌کاری می‌پردازم. این برداشت خود من است، نه حکم جانسون، و اثباتش هم آسان نیست. اما دست‌کم پرسش را از «او چه مشکلی دارد؟» به «این واکنش چه چیزی را در من سر جایش نگه می‌دارد؟» برمی‌گرداند.

فرافکنی همیشه در شکل‌های بزرگ ظاهر نمی‌شود. مثالی در همین فصل، از پدر بازنشسته‌ی یکی از دوستان نویسنده است: هر بهار، وقتی سگ پیر و بدخلق خانواده از پانسیون برمی‌گشت، حال خانه بهتر می‌شد، چون پیرمرد حالا به‌جای اعضای خانواده سگ را لگد می‌زد. مثال تلخ و پیش‌پاافتاده‌ای است، و شاید برای همین کار می‌کند: سایه بیشتر در همین جابه‌جایی‌های کوچک روزانه زندگی می‌کند تا در صحنه‌های تاریخی.

طلا هم به سایه می‌رود

جانسون چیز دیگری هم می‌گوید که کمتر شنیده می‌شود: ویژگی‌های والا هم به سایه می‌روند، چون در «هم‌سطح‌سازی» فرهنگ جایی پیدا نمی‌کنند. آدم‌ها در برابر جنبه‌های والای سایه‌شان سخت‌تر مقاومت می‌کنند تا در برابر جنبه‌های تاریکش؛ بیرون کشیدن اسکلت از کمد نسبتاً آسان است، ولی پذیرفتن طلایی که در سایه است ترسناک است.

قهرمان‌پرستی هم در این خوانش از همین جنس است. ویژگی‌های والای خودمان را برنمی‌داریم و روی کس دیگری می‌گذاریم. مثال خود جانسون خوابی است که در آن آلبرت شوایتزر، قهرمان آن روزهایش، را می‌خورد؛ و خواب را این‌طور می‌خواند که باید کیفیتی شبیه او را در خودش بپذیرد و آن را به قهرمانی بیرونی واگذار نکند.

پس پرسش من دو طرف دارد. اگر کسی را بیش از اندازه تحمل نمی‌کنم، یا بیش از اندازه تحسین می‌کنم، هر دو واکنش ممکن است از یک جا آب بخورند: از چیزی در من که هنوز جایی برایش باز نکرده‌ام.

این‌جا مرز ظریفی هست با الگوی شکایت‌های پایدار: گله‌ای تکراری که در همان حال سودی پنهان دارد، مثل حق به جانب بودن. سایه به این پرسش جواب می‌دهد که چه چیزی را پس می‌زنم. شکایت پایدار به این پرسش که چرا به گله‌ام چسبیده‌ام. این دو در یک لحظه به هم می‌رسند. آدمی که از خودش تعریف می‌کند هم پرده‌ای است که میل پس‌زده‌ی من رویش می‌افتد، و هم موضوع گله‌ای که هر هفته تکرارش می‌کنم، چون این گله مرا در جایگاه آدم فروتن نگه می‌دارد. اولی می‌گوید چه چیزی را نمی‌بینم؛ دومی می‌گوید چه چیزی از ندیدنش گیرم می‌آید.

وقتی دانستن کافی نیست

این‌جا، برخلاف بخش‌های قبل، با آزمایش سروکار داریم. جاناتان هایت، روان‌شناس اجتماعی، فصلی درباره‌ی عیب دیگران دارد که با جمله‌ی معروف انجیل درباره‌ی خاشاک در چشم همسایه و تیر در چشم خود شروع می‌شود. به روایت هایت، امیلی پرونین و لی راس به آدم‌ها درباره‌ی سوگیری‌های خودخواهانه آموزش دادند و بعد پرسیدند آیا می‌خواهند داوری‌شان درباره‌ی خودشان را تغییر دهند. آدم‌ها با رغبت این دانسته را برای پیش‌بینی پاسخ دیگران به کار بردند، اما ارزیابی‌شان از خودشان تکان نخورد. پرونین و راس این مقاومت را به چیزی نسبت می‌دهند که «واقع‌گرایی خام» می‌نامند: این احساس که جهان را مستقیم و همان‌طور که هست می‌بینیم.

این یافته برای بحث سایه هشداری دارد. خواندن درباره‌ی فرافکنی به‌آسانی ابزار تازه‌ای برای داوری دیگران می‌شود: «او دارد سایه‌اش را روی من می‌اندازد». مفهومی که قرار بود نگاه را به خودم برگرداند، دوباره رو به بیرون می‌چرخد.

یک مرز دیگر هم لازم است. اگر واکنش شدیدتان به کسی از آسیبی واقعی می‌آید که از او دیده‌اید، سایه توضیح مناسبی نیست و آن خشم را نمی‌شود به حساب کشف درونی گذاشت. جانسون هم می‌گوید هیچ‌کس حق ندارد سایه‌اش را روی شما خالی کند و شما حق دارید از خودتان محافظت کنید. اگر این آسیب ادامه دارد، با یک روان‌شناس یا مشاور دارای مجوز حرف بزنید؛ اگر در خطر هستید، اورژانس اجتماعی ۱۲۳ و صدای مشاور بهزیستی ۱۴۸۰ در دسترس‌اند.

پس با دو جمله مانده‌ام که هر دو درست به نظر می‌رسند و با هم کنار نمی‌آیند. آنچه در دیگران تحمل نمی‌کنم، شاید تکه‌ای از من است که فقط جایش عوض شده. و بعضی چیزها را در دیگران به‌حق نباید تحمل کرد. این‌که امروز کدام جمله درباره‌ی واکنش من صادق است، از بیرون معلوم نمی‌شود، و هنوز معیاری پیدا نکرده‌ام که این تشخیص را به جای خودم انجام دهد.

منابع

  • Haidt, J. (2006). The Happiness Hypothesis: Finding Modern Truth in Ancient Wisdom. Basic Books.
  • Johnson, R. A. (1991). Owning Your Own Shadow: Understanding the Dark Side of the Psyche. HarperSanFrancisco.
بازدید: ۳۰ دیدگاه

دیدگاه‌ها

وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.