
چارچوب مرجع و عادتهای ذهن
چارچوب مرجعیادگیری تحولآفرینپیشفرض
دو نفر در یک جلسهی خانوادگی یک جمله را میشنوند: «پسرم تصمیم گرفته کارش را رها کند و نقاشی بخواند.» یکی بیدرنگ نگران میشود: «با نقاشی که نمیشود زندگی ساخت.» دیگری لبخند میزند: «چه شجاعتی!» جمله یکی است، اما دو معنای کاملاً متفاوت ساخته شده است.
خیال میکنیم واکنشهایمان مستقیم از خود رویدادها میآید. اما بین رویداد و واکنش، چیزی هست که معنا را میسازد. جک مزیرو، که نظریهی یادگیری تحولآفرین را بنا گذاشت، نام این چیز را «چارچوب مرجع» (Frame of reference) گذاشت. اگر با کلیت این نظریه آشنا نیستید، یادگیری تحولآفرین نقطهی شروع خوبی است.
سرچشمهی چارچوب
هیچکدام از ما چارچوب مرجعمان را انتخاب نکردهایم. مزیرو توضیح میدهد که این چارچوبها بیش از هر چیز حاصل جذب فرهنگی هستند که در آن بزرگ شدهایم، و اثرهای خاص کسانی که در کودکی از ما مراقبت کردهاند. زبانی که با آن حرف زدیم، چیزهایی که در خانه «درست» و «زشت» شمرده میشد، قصههایی که شنیدیم و نگاههایی که تأییدمان کرد یا شرمندهمان کرد، همه آرامآرام در ما تهنشین شدهاند.
به همین دلیل، چارچوب مرجع شبیه لهجه است. تا وقتی در شهر خودتان هستید، فکر میکنید لهجه ندارید؛ این دیگراناند که «لهجه دارند». فقط وقتی به جای دیگری میروید و کسی میپرسد «اهل کجایید؟»، تازه متوجه میشوید که شما هم همیشه با لهجهای حرف میزدهاید.
مزیرو تأکید میکند که چارچوب مرجع فقط مجموعهای از فکرها نیست. در آن هم فکر هست، هم احساس، هم میل به عمل. برای همین است که وقتی کسی به یکی از پیشفرضهای عمیق ما دست میزند، فقط مخالفت ذهنی نمیکنیم؛ دلمان میگیرد، تنمان سفت میشود و گاهی بیآنکه بخواهیم صدایمان بالا میرود.
دو لایه: عادت ذهن و زاویهی دید
مزیرو چارچوب مرجع را دارای دو بُعد میداند: «عادتهای ذهن» (Habits of mind) و «زاویهی دید» (Point of view). تفاوت این دو توضیح میدهد چرا بعضی تغییرها آساناند و بعضی نه.
عادت ذهن لایهی عمیقتر است: شیوهای کلی، انتزاعی و جاافتاده برای فکر کردن، احساس کردن و عمل کردن، که بر پایهی مجموعهای از پیشفرضها شکل گرفته است. این پیشفرضها ممکن است فرهنگی، اجتماعی، آموزشی، اقتصادی، سیاسی یا روانی باشند. عادت ذهن معمولاً زیر سطح آگاهی کار میکند.
زاویهی دید لایهی رویی است: مجموعهای مشخص از باورها، داوریها، نگرشها و احساسها دربارهی یک موضوع یا یک آدم خاص. زاویهی دید، شکل عینی همان عادت ذهن در یک موقعیت مشخص است.
یک مثال روزمره: فرض کنید عادت ذهن کسی این است که «آدم ارزشمند کسی است که همیشه کار میکند». این عادت در زاویههای دید مختلفی خودش را نشان میدهد: دربارهی همکاری که سر ساعت میرود («تنبل است»)، دربارهی تعطیلات («وقت تلف کردن است»)، دربارهی خودش وقتی بیمار است («دارم عقب میافتم»).
حالا اگر این آدم با همکارش آشنا شود و ببیند او سر ساعت میرود چون از مادر بیمارش نگهداری میکند، احتمالاً زاویهی دیدش دربارهی آن همکار عوض میشود. اما عادت ذهنش، «آدم ارزشمند همیشه کار میکند»، ممکن است دستنخورده بماند. او فقط یک استثنا برای قاعدهاش پیدا کرده است.
مزیرو همین را میگوید: عادتهای ذهن ماندگارتر از زاویههای دید هستند. زاویههای دید مدام عوض میشوند؛ هر بار که میبینیم کاری آنطور که انتظار داشتیم پیش نرفت. میتوانیم زاویهی دید کس دیگری را امتحان کنیم و از آنِ خود کنیم، اما با عادت ذهن نمیشود این کار را کرد. زاویههای دید به آگاهی و بازخورد دیگران دسترسپذیرترند.
تغییر کوچک، تغییر بنیادین
مزیرو در نوشتههای اولیهاش همین دو لایه را با نامهای دیگری توصیف کرده بود: «طرحوارهی معنایی» (Meaning scheme) برای لایهی مشخصتر، و «دیدگاه معنایی» (Meaning perspective) برای ساختار کلیتر؛ همان دیدگاهی که در «تحول دیدگاه» دگرگون میشود. اندرو کیچنهم در مروری بر سیر این نظریه، همین تغییر نامها را دنبال کرده است. نامها عوض شد، اما ایدهی اصلی ماند: میان عوض شدن یک باور مشخص و عوض شدن کل شیوهی معنا ساختن، فرق بزرگی هست.
مزیرو چهار راه را برای یادگیری در این چارچوب توصیف میکند:
گسترش دادن یک زاویهی دید موجود. شواهد بیشتری پیدا میکنیم که آنچه از قبل باور داشتیم را تأیید کند. کسی که فکر میکند «همهی مدیرها بیانصافاند»، با هر رفتار ناعادلانهی مدیری تازه، این باور را محکمتر میکند.
ساختن زاویههای دید تازه. با موقعیتی جدید روبهرو میشویم و دربارهاش زاویهی دیدی میسازیم؛ اما با همان عادت ذهن قدیمی. همان آدم وارد شرکت تازهای میشود و پیش از آشنایی، مدیر جدیدش را هم در همان قالب میبیند.
دگرگون کردن یک زاویهی دید. تجربهای پیدا میکنیم که ما را وادار میکند دربارهی یک موضوع خاص تجدیدنظر کنیم. با مدیری کار میکنیم که واقعاً منصف است، و زاویهی دیدمان دربارهی او عوض میشود.
دگرگون کردن یک عادت ذهن. متوجه میشویم که خود الگوی کلی نگاه ما، «همهی صاحبان قدرت بیانصافاند»، پیشفرضی است که شاید از تجربههای کودکی آمده، نه حقیقتی دربارهی جهان.
دو راه اول، یادگیری درون چارچوباند. ما چیزهای تازه میآموزیم، اما چارچوب همان میماند. مزیرو میگوید تا وقتی آنچه میآموزیم راحت در چارچوب فعلیمان جا میشود، تحولی در کار نیست.
مزیرو راه سوم را به چهارم پیوند میزند، و این امیدوارکننده است: اگر زاویههای دید مشخص ما بارها و بارها عوض شوند، این تغییرهای کوچک میتوانند روی هم انباشته شوند و سرانجام به دگرگونی عادت ذهن برسند. تحول همیشه به یک تکان بزرگ نیاز ندارد؛ گاهی از جمع شدن صدها تجربهی کوچک میآید. تکانهای بزرگ، همان لحظههایی که داستان قدیمی ناگهان فرو میریزد، موضوع دوراهی گیجکننده است.
شش لایهای که کمتر میبینیم
مزیرو بعدها عادتهای ذهن را در شش گونه دستهبندی کرد:
معرفتی: شیوهی ما در دانستن و آموختن: سبک یادگیری، ترجیحهای حسی، و اینکه بیشتر به کل توجه میکنیم یا به جزء، به امر عینی یا انتزاعی. کسی که فقط با مثالهای ملموس میفهمد، با کسی که از اصلهای کلی شروع میکند، یک توضیح را دو جور میشنود.
اجتماعیزبانی: هنجارها، رسمها، ایدئولوژیها و بازیهای زبانی فرهنگی که در آن بزرگ شدهایم. اینکه «مرد گریه نمیکند» یا «دختر خوب روی حرف بزرگتر حرف نمیزند» از همین جنس است. گاهی فرهنگ شغلی هم چنین عادتی میسازد: یک پزشک، یک مهندس و یک هنرمند ممکن است به یک مسئلهی واحد سه جور نگاه کنند.
روانی: تصویری که از خود داریم، ویژگیهای شخصیتی، الگوهای واکنش احساسیمان و منعهایی که از کودکی با خود آوردهایم و هنوز بر احساس و رفتارمان حکم میرانند. «اگر اشتباه کنم، دوستم نخواهند داشت» یک عادت ذهن روانی است.
اخلاقی: وجدان و هنجارهای اخلاقیای که بر پایهی آنها درست و نادرست را تشخیص میدهیم.
فلسفی: باورهای دینی، فلسفهای که به آن تکیه داریم و نگاه کلیمان به جهان و آنچه فراتر از آن است.
زیباییشناختی: سلیقه، معیارها و داوریهایمان دربارهی زیبایی، و اینکه چه چیزی را والا، زشت، غمانگیز، خندهدار یا ملالآور میدانیم.
این دستهبندی برای خانهبندی آدمها نیست. فایدهاش این است که به ما کمک میکند ببینیم پیشفرضهایمان در چه جاهایی پنهان شدهاند. وقتی با کسی اختلاف داریم، شاید اختلاف روی خود موضوع نباشد، بلکه روی یکی از این لایهها باشد: یکی میخواهد اول تصویر کلی را ببیند و دیگری از جزئیات ملموس شروع میکند (عادت ذهن معرفتی)، یا یکی از «کارآمد بودن» حرف میزند و دیگری از «درست بودن» (عادت ذهن اخلاقی).
چارچوبی که از درون دیده نمیشود
چارچوب مرجع از درون شبیه واقعیت به نظر میرسد، و این بزرگترین ویژگی آن است. ما نمیگوییم «من اینطور تفسیر میکنم»؛ میگوییم «اینطور است».
مزیرو یادآوری میکند که زاویههای دید راحتتر از عادتهای ذهن در دسترس آگاهیاند. به همین دلیل، آسانترین راه برای دیدن عادتهای ذهن، اغلب از مسیر زاویههای دید میگذرد: وقتی متوجه میشوید دربارهی چند موضوع متفاوت، یک الگوی مشابه دارید، احتمالاً به یک عادت ذهن رسیدهاید.
راه دیگر، دیگراناند. کسی که در فرهنگ، خانواده یا حرفهی دیگری بزرگ شده، بیآنکه بخواهد، آینهای جلوی ما میگیرد. اختلاف نظرهایی که آزارمان میدهند، گاهی روشنترین نشانهها برای پیدا کردن جای عادتهای ذهنمان هستند؛ به شرط آنکه بهجای دفاع کردن، کنجکاو شویم.
هدف این نیست که بیچارچوب شویم؛ این ممکن نیست. ما همیشه از جایی نگاه میکنیم. مزیرو تحول را حرکت به سوی چارچوب مرجعی میداند که فراگیرتر، دقیقتر در تمایز گذاشتن، بازتر به بازنگری خود، و یکپارچهکنندهتر تجربهها باشد.
چارچوب بازتر چارچوبی است که جای بیشتری برای تجربههای تازه دارد. وقتی چیزی با انتظار ما جور درنمیآید، بهجای ردش کردن، میتواند آن را در خود جا دهد. و مهمتر از همه، چارچوبی است که از وجود خودش خبر دارد.
این تمرین را در بیست دقیقهی آرام انجام دهید.
سه موقعیت متفاوت از هفتهی گذشته را بنویسید که در آنها واکنش تندی داشتید: یکی در کار، یکی در خانه و یکی در جمع دوستان یا در فضای مجازی. برای هر کدام زاویهی دیدتان را در یک جمله بنویسید؛ مثلاً: «همکارم حرفهای نیست.» «همسرم به خانه اهمیت نمیدهد.» «این آدمها جدی نیستند.» سه جمله را کنار هم بگذارید و دنبال الگوی مشترک بگردید: آیا پیشفرض واحدی زیر هر سه هست؟ مثلاً «آدمها باید همانقدر جدی باشند که من هستم.» اگر الگویی پیدا کردید، بنویسید این پیشفرض به کدام لایه نزدیکتر است (معرفتی، اجتماعیزبانی، روانی، اخلاقی، فلسفی یا زیباییشناختی) و از کجا سرچشمه گرفته است. آخر هم بپرسید: اگر این پیشفرض فقط یکی از راههای دیدن بود، نه تنها راه، هر کدام از آن سه موقعیت چه شکل دیگری پیدا میکرد؟
کدام یک از «بدیهیترین» باورهای شما، اگر در خانواده یا شهر دیگری بزرگ شده بودید، احتمالاً بدیهی نبود؟
منابع
- Kitchenham, A. (2008). The evolution of John Mezirow's transformative learning theory. Journal of Transformative Education.
- Mezirow, J. (1991). Transformative dimensions of adult learning. Jossey-Bass.
- Mezirow, J. (1997). Transformative learning: Theory to practice. New Directions for Adult and Continuing Education.
- Mezirow, J. (2000). Learning to think like an adult. In Learning as transformation. Jossey-Bass.
دیدگاهها
وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.