
احساسات برای ما رخ میدهند یا ما آنها را میسازیم؟
گفتوگوی درونیمنشا بودنچارچوب مرجعپدیدارشناسی
«عصبانیام کرد.» این جمله را آنقدر گفتهایم که دیگر صدایش را نمیشنویم. در دستورش دو چیز پنهان است: اینکه خشم چیزی است که از بیرون به ما «وارد» میشود، و اینکه ما جایی برای انتخاب نداشتیم. اما اگر این دستور زبان غلط باشد چه؟ اگر احساسات رخدادهایی نباشند که بر سرمان میآیند و چیزهایی باشند که مغز، بدن و زبان با هم میسازند؟ نظریهی احساس برساخته همین پرسش را پیش میکشد.
مدتهاست تصویر غالب این بوده: هر احساس مدار مشخصی در مغز دارد، با محرکی روشن میشود و الگوی ثابتی در بدن و چهره پدید میآورد. خشم یک «اثر انگشت» دارد، ترس اثر انگشتی دیگر. لیزا فلدمن بارت، عصبدان و روانشناس، کتابش را با همین فرض شروع میکند و نشان میدهد که جستوجوی این اثر انگشتها، در چهره، در بدن و در مغز، به نتیجهی قانعکنندهای نرسیده است. یک «خشم» واحد در کار نیست؛ خشمها هستند، با بدنها و چهرههای بسیار متفاوت.
پاسخ بارت را «نظریهی احساسِ برساخته» مینامند. سازوکارش، سادهشده، چنین است:
- بدن مدام در حرکت است. ضربان، تنفس، گوارش، هورمونها. مغز این تغییرهای درونی را حس میکند، ولی معمولاً فقط بهصورت حسی کلی: خوشایند یا ناخوشایند، برانگیخته یا آرام.
- مغز پیشبینی میکند. منتظر نمیماند تا ببیند چه شده؛ بر اساس تجربههای گذشته حدس میزند این حسها چه معنایی دارند.
- مفهومها و واژهها شکل میدهند. همان گرفتگی گلو، با مفهوم «غم» غم میشود، با مفهوم «هیجان پیش از اجرا» چیز دیگری.
بارت مثالی از خودش میآورد: وقتی صدای کسی در گلو شکست، مداری برای غم در خود بارت روشن نشد؛ او غم را حس کرد چون در فرهنگی بزرگ شده بود که آموخته بود چنین لحظهای «غم» است. یکی از آزمایشهای تیم او هم جالب است: وقتی آزمودنیها واژهای مثل «خشم» را آنقدر تکرار کردند که برایشان فقط صدا شد، در تشخیص احساس در چهرهها دچار مشکل شدند. واژه جزئی از دیدن احساس بود.
این به آن معنا نیست که احساسات «واقعی» نیستند. احساس برساخته به همان اندازه واقعی است که پول واقعی است. کاغذ اسکناس بهخودیخود ارزشی ندارد، اما در توافقی جمعی ارزش میگیرد و با آن خانه میخرند. احساس هم ساخته است و هم واقعی؛ بدن واقعاً تپش دارد و رنج واقعاً رنج است.
تفاوت در جای دیگری است: اگر احساس ساخته میشود، سازنده هم هست. و اگر سازندهای هست، پرسش «این احساس بر سر من آمد» جایش را به پرسش دیگری میدهد: «من این لحظه را با کدام مفهوم ساختم؟»
بارت از «دانهبندی احساسی» حرف میزند: کسی که میان «نگران»، «مضطرب»، «دلواپس»، «بیقرار» و «ترسیده» تفاوت میگذارد، در مقایسه با کسی که برای همهی اینها فقط «حالم بد است» را دارد، دانهبندی احساسی بالاتری دارد. واژههای بیشتر، ساختن دقیقتر را ممکن میکنند.
جورج لیکاف و مارک جانسون، از راه زبانشناسی، به جای مشابهی میرسند. آنها استدلال میکنند که مفهومهای روزمرهی ما ساختاری استعاری دارند؛ مثلاً «شادی بالاست و غم پایین»، و هر کداممان ظرفی هستیم با درون و بیرون. در فارسی هم «روحیهام پایین آمده» و «دلم را خالی کردم» همین استعارهها را حمل میکنند. اگر احساس را چیزی در ظرف ببینم، تنها گزینههایم نگه داشتن یا بیرون ریختن است. زبانی که با آن احساس را میگوییم، گزینههای ما را هم میچیند.
اینجا به حرف ارهارد و همکارانش، و زافرون و لوگان در سه قانون عملکرد، نزدیک میشویم: شیوهی بودن و عملکردن ما با چگونگیِ بافتهشدن موقعیت هماهنگ است، و این بافتهشدن در زبان رخ میدهد. شاید احساس هم بخشی از همین بافتهشدن باشد.
انتخاب احساس هم به آن سادگی که شعارهای انگیزشی میگویند نیست. مغز پیشبینیهایش را از سالها تجربه میسازد و یک تصمیم لحظهای آن را عوض نمیکند. اما چند کار در دسترس است: مفهومهای تازه یاد گرفتن، تجربههای تازه ساختن تا پیشبینیها عوض شوند، و در لحظهی برانگیختگی پرسیدن «این دقیقاً چیست؟» بهجای اینکه نامی آماده رویش بگذاریم.
یک مرز هم لازم است. اگر کسی با اضطراب شدید، افسردگی یا حملههای هراس زندگی میکند، این نوشته جای کمک تخصصی را نمیگیرد؛ گفتوگو با یک روانشناس یا روانپزشک قدم درست است. صدای مشاور بهزیستی (۱۴۸۰) و اورژانس اجتماعی (۱۲۳) هم در دسترساند.
دستور زبان «عصبانیام کرد» ما را مفعول میکند. علم احساس امروز تصویر دیگری دارد: احساس ساخته میشود، از بدن، پیشبینی و مفهوم. این به معنای کنترل کامل نیست، اما به معنای سهم داشتن است؛ و سهم داشتن، آغاز منشا بودن است.
آخرین باری که گفتید «حالم بد است»، دقیقتر کدام واژه درست بود؟
منابع
- Barrett, L. F. (2017). How emotions are made: The secret life of the brain. Houghton Mifflin Harcourt.
- Erhard, W., Jensen, M. C., & Granger, K. L. (2012). Creating leaders: An ontological/phenomenological model. In The handbook for teaching leadership. Sage.
- Lakoff, G., & Johnson, M. (1980). Metaphors we live by. University of Chicago Press.
- Zaffron, S., & Logan, D. (2009). The three laws of performance: Rewriting the future of your organization and your life. Jossey-Bass.
دیدگاهها
وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.