
یادگیری دوحلقهای و دام موفقیت آدمهای باهوش
پیشفرضچارچوب مرجعگفتوگومنشا بودن
یک ترموستات را در نظر بگیرید که روی بیست درجه تنظیم شده است. هوا که سرد میشود، بخاری را روشن میکند؛ گرم که شد، خاموش. کارش را بینقص انجام میدهد. حالا ترموستاتی را در نظر بگیرید که بتواند بپرسد: «چرا روی بیست درجه تنظیم شدهام؟ شاید دمای دیگری بهتر به هدف گرم کردن اتاق برسد.» کریس آرجریس با همین دو ترموستات یادگیری تکحلقهای را از یادگیری دوحلقهای جدا میکند. و از همینجا پرسشی پیش میآید: چرا کسانی که در اولی ماهرانه عمل میکنند، اغلب در دومی درمیمانند؟
دو حلقه
یادگیری تکحلقهای خطا را اصلاح میکند، بیآنکه قاعدهای را که خطا از آن آمده زیر سؤال ببرد. یادگیری دوحلقهای خود قاعده را بررسی میکند: هدفها، فرضها و ارزشهایی که پشت عملاند. این دو اصطلاح را خود آرجریس ساخته است.
مثال روزمره: کسی که در جلسهها حرفش شنیده نمیشود، بلندتر حرف میزند، اسلاید بهتری میسازد، دادهی بیشتری میآورد. اینها تکحلقهایاند. یادگیری دوحلقهای میپرسد: «فرض من دربارهی اینکه شنیدهشدن را چطور تعریف کردهام، از کجا آمده؟ و من در این نشنیدهشدن چه سهمی دارم؟»
غافلگیرکنندهترین ادعای آرجریس دربارهی موفقیت است. حرفهایهای بسیار ماهر در یادگیری تکحلقهای عالیاند؛ سالها مدرک و مهارت جمع کردهاند. اما درست به همین دلیل در یادگیری دوحلقهای ضعیفاند. چون تقریباً همیشه موفق بودهاند، شکست را کم تجربه کردهاند، و چون کم شکست خوردهاند، یاد نگرفتهاند از شکست یاد بگیرند. وقتی راهبردهای همیشگیشان جواب نمیدهد، حالت دفاعی میگیرند، نقد را فیلتر میکنند و تقصیر را به گردن هر کسی جز خودشان میاندازند.
هوش در این سازوکار مشکل را حل نمیکند؛ ابزار دفاع را تیزتر میکند. هر چه باهوشتر باشیم، دلیلهای قانعکنندهتری برای اینکه مشکل جای دیگری است پیدا میکنیم.
آنچه میگوییم و آنچه میکنیم
آرجریس تمایز دیگری هم میگذارد. اگر از آدمها بپرسید بر اساس چه اصولی عمل میکنند، «نظریهی اعلامشده»شان را میگویند. اما اگر رفتارشان را تماشا کنید، «نظریهی در عمل» دیگری پیدا میکنید. به تعبیر خودش، آدمها بهطور پیوسته ناپیوسته عمل میکنند و از این تناقض بیخبرند.
نظریهی در عمل بیشترِ آدمها، به گفتهی او، بر چهار ارزش استوار است: کنترل یکجانبه را حفظ کن، برنده شدن را بیشینه و باختن را کمینه کن، احساس منفی را سرکوب کن، و تا جای ممکن «منطقی» باش. هیچکدام بد به نظر نمیرسند. اما با هم، دقیقاً همان چیزی را میسازند که یادگیری دوحلقهای را ناممکن میکند: هیچکس فرضش را روی میز نمیگذارد، چون روی میز گذاشتن با خطر باختن همراه است.
راهی که آرجریس پیشنهاد میکند «استدلال مولد» است: همان استانداردی را که برای تحلیل یک مسئلهی مالی به کار میبریم، برای رفتار خودمان هم به کار ببریم. دادهی معتبر جمع کنیم، استنباطها را آزمون کنیم و سختترین آزمون را برای نتیجهگیریهایمان نگه داریم.
این کار تنهایی سخت است. هوگو مرسیه و دن اسپربر، که در استدلال انگیخته هم از آنها گفتیم، استدلال میکنند که استدلالِ تنها سوگیر است و استدلال در گفتوگو کارآمد. پس شاید یادگیری دوحلقهای به فضایی نیاز داشته باشد که در آن بشود فرضها را بلند گفت و باخت آبرو نباشد؛ جایی که ناهمخوانی نشانهی شکست نیست و دعوتی است به دیدن قاعدهای که تا دیروز نامرئی بود.
این کار ساده هم نیست، چون فاصلهی نظریهی اعلامشده و نظریهی در عمل، پیش از هر چیز، فاصلهی ما با حرف خودمان است. برای دیدنش باید بپذیریم که آنطور که فکر میکردیم عمل نمیکردیم. اینجا یادگیری به مسئلهی انسجام نزدیک میشود؛ پای سرزنش اخلاقی در میان نیست، فقط دیدن جایی که کلاممان با عملمان یکی نیست.
آدمهای باهوش یاد میگیرند، فقط در حلقهی اول. حلقهی دوم هزینه دارد: باید دستکم برای مدتی «نمیدانم» گفت، آن هم درست در جایی که همیشه میدانستیم. اما هنوز یک پرسش باز میماند که آرجریس هم کامل به آن پاسخ نمیدهد: وقتی خود ما ترموستاتی هستیم که باید از خودش بپرسد چرا روی این دما تنظیم شده، چه کسی پرسش را میپرسد؟
منابع
- Argyris, C. (1991). Teaching smart people how to learn. Harvard Business Review.
- Mercier, H., & Sperber, D. (2017). The enigma of reason. Harvard University Press.
دیدگاهها
وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.