
بیل جورج و معنای شمال حقیقی
در پنجاه سال گذشته بیش از هزار پژوهش کوشیدهاند سبک یا ویژگی قطعی راهبران بزرگ را پیدا کنند و به گفتهی بیل جورج، هیچکدام نیمرخ روشنی از راهبر ایدئال نساخته است. این ادعای نویسندگان یک مقاله در هاروارد بیزنس ریویو است و ما آن را شمارش نکردهایم.
همان نویسندگان میگویند برای پاسخ به این بنبست ۱۲۵ راهبر را مصاحبه کردند. تحلیل سههزار صفحه متن مصاحبه، به نوشتهی خودشان، آنها را شگفتزده کرد: مصاحبهشوندهها هیچ ویژگی، مهارت یا سبک همگانی را عامل موفقیتشان نمیدانستند. آنچه از مصاحبهها بیرون آمد عبارتی است که امروز در سخنرانیها زیاد میشنویم: راهبری اصیل، و در کنارش «شمال حقیقی».
در این نوشته ادعای جورج را از خود نوشتههایش میخوانیم و بعد استدلال را میسنجیم. تز ما، که در پایان هم برچسب «تفسیر ما» میگیرد، این است: جورج دو استعارهی ناهمخوان را کنار هم گذاشته است، «داستان زندگی که با آزمون ساخته میشود» و «قطبنمای ثابتِ درون». نخستین با آنچه فیلسوفان دربارهی اصالت میگویند میخواند، دومی کمتر.
جورج چه ادعا میکند؟
بیل جورج، به نوشتهی همان مقاله، رئیس هیئتمدیره و مدیرعامل پیشین مدترونیک است و در دانشکدهی کسبوکار هاروارد پروفسور مدیریت عملی. مقاله در فوریهی ۲۰۰۷ با چهار نویسنده منتشر شد: جورج، پیتر سیمز، مکلین و مایر. خود مقاله میگوید از کتاب شمال حقیقی نوشتهی جورج با پیتر سیمز برگرفته شده است.
کتابهای جورج را ما نخواندهایم. برای همین هر چه از آنها میآید «به گفتهی مقاله» است. مقاله از کتاب دیگری هم نام میبرد، راهبری اصیل، که جورج در ۲۰۰۳ منتشر کرده است.
تعریف مقاله از راهبر اصیل کوتاه است. به ترجمهی ما: راهبران اصیل شور خود را برای هدفشان نشان میدهند، ارزشهایشان را پیوسته به کار میبرند و هم با قلب هم با سر راهبری میکنند.
نکتهی مهمتر روش آنهاست. به گفتهی نویسندگان، راهبری این ۱۲۵ نفر «از داستان زندگیشان برخاسته» بود. در ادامهی همین جمله میگویند آنها خود را در تجربههای واقعی میآزمودند و داستان زندگیشان را دوباره قاب میکردند تا بفهمند در عمق چه کسی هستند. این همان نقطهای است که دو استعارهی ما از آن جدا میشوند.
دلیل اول: داستان و آزمون
استعارهی نخست را میشود از خود مقاله ساخت. نویسندگان جملهای از جان بارث نقل میکنند: داستان زندگی تو، زندگی تو نیست؛ داستان توست. و به دنبالش مینویسند آنچه اهمیت دارد روایت شخصی توست و نه صرفِ واقعیتهای زندگیت.
آزمون هم در همین چارچوب میآید. به ترجمهی ما، مقاله میگوید ارزشهای واقعیات را تا زیر فشار آزموده نشوند نمیشناسی. و یک جمله هم دربارهی تقلید دارد: هیچکس نمیتواند با تقلید از دیگری اصیل باشد.
واژهی «بوته» را بعضی با جورج پیوند میدهند، ولی در مقالهی ۲۰۰۷ نیامده است. در سخنرانیای که او در همان سال در دانشگاه بنتلی ایراد کرد، میگوید بیشتر راهبرانی که با آنها گفتوگو کردهاند بهشدت زیر تأثیر «بوتهها»ی زندگیشان شکل گرفتهاند. این سخنرانی را در وبگاه خود جورج خواندیم و آن را از نسخهی اصلی صفحه تطبیق ندادهایم. اگر به روایتگری درونی علاقه دارید، نوشتهی گفتوگوی درونی؛ صدایی که با آن زندگی را روایت میکنیم هم در همین سایت هست.
تا اینجا، هر چه گفتیم به ادعای نویسندگان برمیگردد و نقد ما هنوز نیامده است. فقط به تفسیر ما داستان و آزمون با هم جور درمیآیند: داستان چیزی است که مینویسیم و آزمون چیزی است که ما را وادار میکند آن را بازنویسی کنیم.
دلیل دوم: قطبنما
استعارهی دوم از جنس دیگری است. در سخنرانی ۲۰۰۷، به ترجمهی ما، جورج میگوید شمال حقیقی تو نشان میدهد در عمیقترین سطح چه کسی هستی. آن را «نقطهی جهتیابی» و «نقطهی ثابتت در جهانی که میچرخد» مینامد.
بعد قطبنما میآید: وقتی بیش از حد از مسیر دور شوی، قطبنمای درونیات میگوید چیزی غلط است و باید دوباره جهت بگیری. به تفسیر ما، نکتهی این تصویر ثبات است. قطبنما چیزی را عوض نمیکند، فقط یک جهت ثابت را نشان میدهد.
حالا کنارش بگذاریم آنچه دانشنامهی فلسفهی استنفورد دربارهی اصالت مینویسد. به روایت دانشنامه، «خودِ حقیقی»ای که در این بحثها به آن اشاره میشود یک ساخت روایی در جریان است. دانشنامه همچنین میگوید معنای هایدگری اصالت ربط اندکی به ایدهی قدیمیتر وفاداری به احساسات و خواستههای از پیشداده دارد.
تفسیر ما: اگر خودِ حقیقی روایتی در جریان است، قطبنمای ثابت برایش استعارهی خوبی نیست. قطبنما جهتی را نشان میدهد که پیش از سفر هم بوده است، ولی روایتی در جریان با هر بازنویسی چیزی از خودش را عوض میکند. دانشنامهی استنفورد دربارهی جورج چیزی نمیگوید و این مقایسه از خودماست.
اعتراض: دور
اعتراض اول به شیوهی انتخاب مصاحبهشوندههاست. مقاله میگوید آنها بر پایهی شهرتشان به اصالت و اثربخشی انتخاب شدند. جملهای دیگر میگوید نتیجهی برتر در مدتی طولانی «نشانهی نهایی» راهبر اصیل است. و نویسندگان مینویسند مصاحبهشوندهها آموختند که اصیل بودن آنها را مؤثرتر کرد.
تفسیر ما: این سه جمله کنار هم خطر یک دور را نشان میدهند. اثربخشی هم در انتخاب مصاحبهشوندهها آمده، هم در تعریف نشانهی اصالت، هم در نتیجه. اگر چنین باشد، یافتهی «اصالت اثربخشی میآورد» از پیش در معیارها گذاشته شده است. ما این را تحلیل متن میدانیم و نه حکم دربارهی پژوهش.
نقدی دانشگاهی با همین دغدغه هم هست. آلوسون و آینوولا در ۲۰۱۹ در لیدرشیپ کوارترلی نوشتند نظریهی راهبری اصیل پایههای فلسفی و نظری لرزان، استدلال دوری، مطالعههای تجربی ضعیف، ابزارهای سنجش بیمعنا و ادعاهای بیپشتوانه دارد. در مقالهشان نتیجه در تعریفها داده میشود و بعد بهعنوان شاهد تکرار میشود. این نقد دربارهی نظریهی دانشگاهی است و جورج را نام نمیبرد. ما هم آن را به او نسبت نمیدهیم.
اعتراض دوم فلسفی است. دانشنامهی استنفورد نقدی را گزارش میکند که میگوید اصالت مستلزم فرض وجود یک «خودِ حقیقی» است. و موضعی دیگر، که دانشنامه از گولومب روایت میکند، میگوید دلیلی وجود ندارد که اصیل بودن از غیراصیل عمل کردن بهتر یا ارزشمندتر باشد. ما نمیگوییم کدامیک درست است، فقط میگوییم ادعای اصالت بار ارزشی دارد که باید جداگانه توجیه شود.
نسخهی قوی
اگر بخواهیم ادعا را قویترین شکلش بخوانیم، شاید باید قطبنما را کنار بگذاریم و تعریفی را نگه داریم که دانشنامه میآورد: اصالت، یعنی ایستادن پشت آنچه میکنیم. این تعریف خودِ حقیقی پنهان نمیخواهد. فقط میگوید کار و گفتههایمان را میشود پذیرفت و پشتش ایستاد.
و دانشنامه از چارلز تیلور هم نقل میکند که اصالت دشمن خواستههای بیرون از خود نیست و برعکس، آنها را پیشفرض میگیرد. اگر چنین باشد، شمال حقیقی لازم نیست چیزی درونی و جدا از دنیا باشد. میتواند چیزی باشد که در رابطه با دیگران و تعهدهایمان شکل میگیرد.
این خوانش تفسیر ماست و جورج چنین چیزی نگفته است. با این حال با نوشتهی دیگری از همین سایت میخواند: قول، کلمهای که کار میکند دربارهی قول است، و مقایسهاش با ایستادن پشت آنچه میکنیم هم تفسیر ماست. و در راهبر شدن از نگاه وارن بنیس پرسیدیم راهبر شدن در نهایت همان خود شدن است یا نقش بازی کردن. در انسجام یک الگوی پازتیو هم ترجمهی متنی دربارهی انسجام را میتوانید بخوانید.
چه کسی میسنجد؟
اگر خودِ حقیقی روایتی در جریان است، «اصیل بودن» را چه کسی میسنجد؟ راوی که خودش داور داستان خودش است؟ یا شنوندهای که فقط میتواند کارها و گفتهها را ببیند؟ این پرسش در دانشنامهی استنفورد با همین صراحت نیامده است و تفسیر ماست.
در مقالهی جورج، تا جایی که خواندیم، معیاری مستقل از نتیجه برای سنجش اصالت دیده نمیشود. «نتیجهی برتر و پایدار» نشانهی نهایی است و ما دیدیم همین نشانه چهطور دور را برمیگرداند. این هم تفسیر ماست و به مقالهی دیگری از جورج که نخواندهایم کاری ندارد.
اگر خودِ حقیقی روایتی است که مینویسیم، شمال حقیقی را نمییابیم، میسازیمش. اگر نقطهی ثابتی در ما هست، روایتنویسی فقط راهی برای رسیدن به آن است. این تنش در نوشتههای جورج حل نشده و ما هم حلش نمیکنیم.
منابع
- George, B. (2003). Authentic Leadership: Rediscovering the Secrets to Creating Lasting Value. Jossey-Bass.
- George, B., & Sims, P. (2007). True North: Discover Your Authentic Leadership. Jossey-Bass.
- George, B., Sims, P., McLean, A. N., & Mayer, D. (2007). Discovering your authentic leadership. Harvard Business Review.
- George, B. (2007). True North: Discover your authentic leadership. Raytheon Lecture, Bentley University.
- Stanford Encyclopedia of Philosophy (n.d.). Authenticity.
- Alvesson, M., & Einola, K. (2019). Warning for excessive positivity: Authentic leadership and other traps in leadership studies. The Leadership Quarterly.
دیدگاهها
وارد شوید تا دیدگاه بنویسید.